تبليغاتX
ای شیعیان بیدار شوید.

ای شیعیان بیدار شوید.

غفلت بس است .کمی هم تعقل لازم است.

در رابطه با آیه تطهیر تیجانی سماوی می‌گوید:
1- منظور آیه از اهل بیت همان چهارده معصوم هستند، او به دو روایت از ام سلمه همسر پیامبر ص که جلال الدین سیوطی در تفسیر «الدر المنثور» آورده و به حدیث کساء معروف است( ) استناد کرده و می‌گوید که ام سلمه خود را مشمول آیه تطهیر نمی‌دانست.
2- اگر منظور زنان پیامبر ص می‌بود، چرا ضمیر جمع مذکر (عنکم) و (یطهّرکم) آمده و ضمیر مؤنث (عنکن) و (یطهرکن) نیامده است؟ و ادعا کرده که ضمیر جمع مذکر در دو کلمه «عنکم» و «یطهرکم» به همان معصومین برمی‌گردد.

پاسخ:
اولاً: در مورد واژه «اهل» باید گفت: اصولاً در قرآن (اهل) به جمعی گفته می‌شود که در اموری باهم نقاط مشترکی داشته باشند؛ همچون «اهل کتاب» که در داشتن کتاب اشتراک دارند، یا «اهل اسلام» که در اسلام، اشتراک عقیده دارند( ). بنابراین، واژه اهل در مصادیق مختلف به کار رفته، اعم از همسران پیامبر ص، افراد خانواده و کسانی که مشترکات عقیدتی دارند، باید به قبل و بعد آیه نگریست تا معنی مورد نظر «اهل» را در آنها یافت.
در آیه تطهیر، بنابر قرینة «یا نساء النبی» در آغاز مطلب، و ضمایر جمع مؤنث تا انتهای آیه‌ها و خود آیه معلوم می‌شود: مراد از واژه «اهل» همان زنان پیامبر ص می‌باشند؛ همانگونه که خداوند متعال می‌فرماید:
(الأحزاب: ٣٢ – ٣٤) «ای زنان پیامبر! شما مثل هیچ‌یک از زنان دیگر نیستید، اگر می‌خواهید متقی و پرهیزکار باشید، صدا را (به گونه‌ای هوس‌انگیز) نرم و نازک نکنید (و با ناز و کرشمه سخن نگویید!) نکند که بیماردلان چشم طمع به شما بدوزند، بلکه به صورت شایسته و برازنده سخن بگویید، و در خانه‌های خود بمانید (و جز برای انجام کارهایی که خدا به آنها اجازه داده، از خانه‌هایتان بیرون نروید) و همچون جاهلیت پیشین در میان مردم ظاهر نشوید و خودنمایی و آرایش نکنید! (و خود را در معرض تماشای مردم قرار ندهید!)، نماز را به پا دارید، زکارت را بپردازید و از خدا و رسولش اطاعت نمایید! زیرا قطعاً خداوند می‌خواهد پلیدی را از شما اهل بیت (پیامبر) دور کند و شما را پاکیزه سازد و آیات خدا و سخنان حکمت‌آمیز را که در خانه‌هایتان خوانده می‌شود، (بیاموزید و برای دیگران) بازگو کنید، بیگمان خداوند (از تمام کارهایتان) دقیق و آگاه است».
ملاحظه می‌شود که در تمامی آیات قبل و بعد آن طرف خطاب همسران پیامبر ص هستند، و نمی‌توان قطعه‌ایی از آیات را برداشت و سیاق و ساختار آن را شکست...
بنابراین، منظور از «اهل» در این آیه همان «همسران پیامبر» به طور خاص می‌باشد، و منظور از «البیت» خانه پیامبر ص و حجره‌های همسرانش است؛ همانگونه که در همان آیات می‌فرماید:
ﮋﭶ   ﭷ  ﭸ... ﮊ    ﮋ  ﮌ     ﮍ  ...ﮒ  ﮓ  ﮔ   ﮕ  ﮖﮊ
یا در جایی دیگر در همان سوره می‌فرماید:
 (الأحزاب: ٥٣) «ای مؤمنان! به خانه‌های پیامبر وارد نشوید، مگر اینکه به شما اجازه داده شود».
شوکانی نیز در تفسیر خود روایت‌های متعددی را از «ابن عباس»، «عکرمه»، «عطاء»، «کلبی»، «مقاتل»، «سعید بن جبیر ب» آورده که مقصود آیه همان همسران پیامبر ص می‌باشد( ).
اما در روایت منسوب به ام سلمه ك که از «الدر المنثور» سیوطی آورده اند، تمام علمای اهل سنت آن را جعلی و مردود دانسته اند، و در سلسله آن دو روایت «شهر بن حوشب» و «فضیل بن مرزوق الکوفی» و «عطیه الکوفی» و «عبدالله بن عبدالقدوس» دیده می‌شوند که همگی آنها به «تعصب و تدلیس و جعل» روایت و دروغگویی مشهورند( ).
اضافه بر این اگر روایت منسوب به ام سلمه می‌گوید که او مشمول آیه تطهیر نیست، قرآن نشان می‌دهد که هست و ما متن صریح قرآن را به خاطر سخن ساختگی منتسب به ام سلمه کنار نمی‌نهیم!.
ثانیاً: و اما اینکه چرا دو ضمیر «عنکم» و «یطهرکم» برخلاف سایر ضمایر جمع مؤنث که در آیات آمده، به صورت جمع مذکر ذکر شده، باید گفت: به خاطر لفظ «اهل» می‌باشد که هردو ضمیر به آن برمی‌گردند، نظیر این مورد در قرآنکریم که أفصح کلام است! فراوان است که به چند نمونه از آنها اشاره می‌شود:
  (الأنعام: ٧٨) «پس وقتی که خورشید را درخشان و تابناک دید گفت: این است پروردگار من! این بزرگتر از ما و ستاره است!».
در حالیکه «الشمس» مؤنث لفظی است و صفت آن نیز بازغه به صورت مؤنث ذکر شده است، اما در جمله بعدی چون لفظ «رب» مشارٌالیه است، با ضمیر مذکر «هذا» به آن اشاره شده، همچنین صفت تفضیلی مذکر «أکبر» برای «الشمس» که مشارٌالیه «هذا» می‌باشد ذکر شده، نه «هذه» و نه «کبری» که قاعدتاً می‌بایست برای «الشمس» ذکر می‌شدند.
پس ذکر اسم اشاره و ضمیر تفضیلی مذکر در این آیه برای «الشمس» به اعتبار کلمه «رب» است؛ چنانکه ضمیر جمع مذکر در آیه تطهیر بعد از آن همه ضمایر مؤنث: «لستن»، «اتقیتن»، «فلا تخضعن»، «قلن»، «قرن»، بیوتکن»، «تبرجن»، «أفمن»، «آتین» و «أطعن»، به اعتبار «اهل» می‌باشند و جز این معنی دیگری ندارد، و اما نمونه‌هایی واضح‌تر:
(هود: ٧١ – ٧٣) «همسر ابراهیم (ساره که در آنجا) ایستاده بود (از این خبر که آنها فرشتگان هستند و برای نجات برادرزاده ابراهیم، یعنی لوط و سایر مؤمنان از دست کفار آمده اند) خندید، ما (توسط همان فرشتگان) بدو مژده (تولد) اسحاق و به دنبال او (تولد) یعقوب (از اسحاق) را دادیم، گفت: ای وای! مگر من که پیرزنی هستم از او (ابراهیم) شوهرم که پیرمردی است فرزندی می‌زایم؟! این چیز بسیار شگفتی است! گفتند: ای اهل بیت (ابراهیم)! آیا از کار خدا تعجب می‌کنی؟! رحمت و برکات خدا شامل شماست، بی‌گمان خداوند ستوده و بزرگوار است».
این گفتگوی ملائکه با ساره همسر ابراهیم  است، زمانی که او را در حالی که نازا و پیر بود به تولد اسحاق بشارت دادند.
و همانگونه که می‌بینیم: خداوند لفظ «أهل بیت» را با زبان ملائکه برای زن ابراهیم به کار می‌برد نه دیگری، و جمع مذکر «علیکم» که به جای «علیکن» آمده به همان «اهل» برمی‌گردد... موضوعی که مفسران شیعه نیز به آن اعتراف دارند و منظور از «اهل البیت» را تنها ساره دانسته اند( ). زیرا ابراهیم و ساره در آن موقع هنوز دارای فرزندی نشده بودند و تنها مخاطب ملائکه نیز او بوده است!.
نمونه‌ای دیگر:
  (القصص: ٢٩) «هنگامی که موسی مدت (قرارداد بین خود و شعیب) را به پایان رسانید و همراه خانواده‌اش (یعنی زنش، دختر شعیب از مدین به سوی مصر حرکت کرد)، در کنار کوه طور آتش را دید، به اهل بیتش گفت: بایستید، من آتشی را می‌بینم، شاید از آنجا خبری یا شعله‌ای را برایتان بیاورم تا خویشتن را بدان گرم کنید!».
در آنجا نیز بحث از موسی  و همسرش دختر شعیب  است که به تنهایی از مدین به سیناء می‌رفتند.. تمام مفسران شیعه نیز به این موضوع اعتراف دارند که کسی به جز همسر موسی با او حضور نداشته است( )، پس چرا در مورد همسر حضرت موسی ضمایر به صورت تأنیث أمکثی، آتیک، لعلک، تصطلین نیامده است؟.
بازهم نمونه‌ای دیگر:
 (آل عمران: ١٢١) «(ای پیامبر! به یاد آور) زمانی را که سحرگاه از میان خانوادة خود بیرون رفتی و پایگاه‌های جنگ را برای مسلمانان آماده می‌کردی و خداوند شنوا و دانا است».
این جریان مربوط به زمانی بود که پیامبر ص از نزد همسران خود بیرون آمد و آنگونه که در روایات و تفاسیر آمده، رسول خدا ص بعد از اینکه لباس رزمی خود را پوشید از منزل عایشه برای حضور در جنگ احد خارج شد( ).
در احادیث نیز آمده که پیامبر ص زمانی که به حجره زنانش وارد می‌شد، می‌فرمود: «السلام علیکم أهل البیت ورحمـﺔ الله وبرکاته»( ).
در جریان «افک» تهمت ناروایی که به عایشه زده شد، پیامبر ص در مورد همسرش از أسامه بن زید  نظرخواهی کرد، أسامه  گفت: «هم أهلک ولا أعلم إلا خیراً»( ) «او اهل و خانواده توست و من جز نیکی چیزی از او ندیده ام.» می‌بینیم که آن را به صورت ضمیر جمع مذکر (هم) ذکر نموده! البته اینگونه نمونه‌ها فراوانند..
ثالثاً: اما در مورد معصوم‌بودن ائمه باید گفت که خداوند در آن آیه «طهارت و تزکیه تشریعی» را بیان فرموده، نه «تطهیر تکوینی» و مادرزادی را.
زیرا که انسان‌ها با «پرهیزکاری»، «عفت گزینی»، «اقامة نماز»، «پرداخت زکات» و «اطاعت از خدا و رسولش» تزکیه می‌شوند و پاک می‌گردند.
خداوند این مطلب را در مورد عموم مسلمانان نیز فرموده است که:
(المائدة: ٦) «خدا نمی‌خواهد بر شما سخت بگیرد، بلکه می‌خواهد شما را پاک گرداند و نعمتش را بر شما کامل کند، به این امید که او را سپاسگزاری کنید».
همچنین میفرماید:
 (التوبة: ١٠٣) «از اموال شان زکات بگیر تا پاک شان گردانی و تعالی‌ شان بخشی».
البته احادیث صحیحی موجود است که می‌گوید: پیامبر ص گاهی علی و فاطمه را برای نماز بیدار می‌کرد، و «آیه تطهیر» را قرائت می‌فرمود، و این به آن معناست که آیه عمومیت دارد و علاوه بر زنان، فرند و دامادش همه مسلمانان نیز می‌توانند: با عمل به دستورات خدا و اجتناب از نواهی‌اش پاک شوند و مصونیت پیدا کنند، نه آنکه «تطهیر تکوینی» و «عصمت ذاتی و مادرزادی» را در مورد ایشان اعلام نماید!.
بنابراین، همانگونه که در روایت زید بن الأرقم  نیز آمده( ) «اهل بیت» در درجه اول همان «همسران پیامبر» هستند، و سپس فرزندان، عموها و عموزاده‌های او را نیز شامل می‌شود، اما غالب شیعیان تنها چهار نفر آل عبا «علی، فاطمه، حسن و حسین» و فرزندان ایشان را اهل البیت می‌دانند و بقیه دختران، دامادها، عموها و عموزاده‌های رسول خدا را معصوم نمی‌دانند!.
جالب‌تر این است که دیگر فرزندان امیرالمؤمنین علی  که عبارتند از: زینب و ام کلثوم (همسر حضرت عمر)، محمد بن حنفیه، أبوبکر، عمر، عثمان، عباس، جعفر، عبیدالله، یحیی، را غیر از حسن و حسین، و فرزندان امام حسن، فرزندان امام حسین ب، غیر از امام زین العابدین، فرزندان زین العابدین غیر از امام باقر، و فرزندان او و.... را از عضویت در «اهل بیت و عصمت» محروم می‌سازند!.
همچنین دیگر دختران پیامبر ص را غیر از فاطمه ك از این حق محروم ساخته، و زینب (همسر ابی العاص بن ربیع) و رقیه و ام کلوم (دو همسر عثمان) را جزو آنها به حساب نمی‌آورند.
اگر علی  به خاطر داماد پیامبر ص بودن عضو اهل بیت محسوب می‌شود، عثمان  که دو بار داماد پیامبر ص بوده و ابی العاص بن ربیع نیز داماد رسول خدا بوده است!.
اگر حضرت علی به خاطر عموزاده‌ی پیامبر بودن معصوم است، چرا جعفر و عقیل دیگر برادران علی  از این حق محروم شده اند؟ چرا عموهای پیامبر ص از جمله: عباس و فرزندانش از جمله عبدالله از حق عضویت در «اهل البیت و معصومیت» محروم گشته اند؟!.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

می‌دانیم که امام علی بن حسین (زین‌ العابدین) پس از واقعه حره رسماً با یزید بیعت کرد( )، و از پذیرش رهبری شورشیانی که از او برای انتقام‌خواهی از خون امام حسین و برپاداشتن یک انقلاب دعوت می‌کردند خودداری کرد، او در هیچ جائی برای امامت خویش دعوت به عمل نیاورد و به عموی خود (محمد بن حنفیه) که ادعای امامت او در آن عصر مطرح بود، نگفت که امامت از آن من است..
شیخ صدوق در این باره می‌گوید: «او از مردم کنار گرفت و با کسی دیدار نمی‌کرد، تنها برخی از یاران نزدیکش به دیدار وی می‌رفتند، او چنان مشغول انجام عبادت بود که از علم او جز اندکی بهره نیافتند»( ).
حتی شیخ صدوق در مواردی به افراط نیز دچار شده و چنان امام سجاد را توصیف می‌کند که گویا ایشان شیعیان را به خضوع و اطاعت محض از حاکم وقت دعوت می‌کرد تا دچار خشم سلطان نشوند، گویا ایشان طرفداران قیام و جنبش را متهم می‌کرد که ستمگری سلطان نتیجه اقدامات تندروانه آنهاست( ).
این واقعیت را اهل انکار نمی‌کنند که «اهل البیت» حق امت مسلمان در تعیین «امام و ولی امر» زمان خود و ضرورت نظرخواهی شورایی را به رسمیت شناخته و استفاده از قدرت و خشونت را برای غصب حکومت محکوم و نکوهش می‌کردند.
در کتاب (عیون اخبارالرضا) نوشته شیخ صدوق، حدیثی از امام رضا از قول پیامبر ص و با سلسله روایت امامان چنین می‌گوید: «من جاءکم یرید أن یفرق الجماعة ویغصب الأمة أمرها ویتولی من غیر مشورﺓ فاقتلوه، فإن الله عزوجل قد أذن ذلک».
«اگر کسی با قصد تفرقه‌افکندن خواست مقام پیشوایی و ولایت امر امت را بدون مشورت (و تصمیم شورای حل و عقد) غصب نماید او را به قتل برسانید، خداوند عزوجل اجاز چنین کاری را داده است»( ).
در این حدیث قوی‌ترین و آشکارترین دیدگاه اهل بیت را در مقام ضرورت التزام به شیوه شورایی تعیین رهبر و امام مشاهده می‌کنیم، اگر آنها مردم را به اطاعت خویش دعوت می‌نمودند تنها از نظر اعتقاد به برتری و اولیت خود نسبت به بعضی از خلفا بوده که با موازین قرآن و عدالت و دین راستین رفتار نمی‌کردند.
با توجه به روایاتی که نقل شدند تبعیت از چنین برداشتی از موضوع «امامت و ولایت» بنابر گفته نوبختی (از نخستین مورخان شیعه) جمع زیادی از حامیان حضرت علی  در قرن اول هجری می‌گفتند: «بعد از رسول خدا ص علی  به سبب علم و فضیلت و شجاعت کرم و پرهیزگاری و سابقه‌اش بر همگان برتری دارد، اما امامت ابوبکر، عمر و عثمان ب را به رسمیت می‌شناختند، آنان می‌گفتند: علی  داوطلبانه با آنان بیعت کرد و از شایستگی و برتری خود صرف‌نظر نمود، ما نیز به آنچه مسلمانان بدان راضی شدند خشنودیم، برای ما روا نیست که اندیشه دیگری را بپذیریم، ولایت ابوبکر بعد از بیعت علی با او به هیچ وجه گمراهی به شمار نمی‌رود»( ).
و بازهم به نقل از کتاب (فرقه الشیعه) نوبختی فرقه دیگری از شیعه می‌گفتند: «علی برترین مردم است! زیرا که با فرستاده خدا پیوندی نزدیک دارد و سابقه و علم او بیش از دیگران است، اما مردم آزاد بودند که دیگری را به ولایت برگزینند، و چنانچه شخص برگزیده‌شده و به وظایف خود به خوبی عمل کند و به احکام شریعت پایبند باشد ولایت او کافی و مشروع است، ولایت چنین کسی که از سوی مردم برگزیده شود حتماً راه هدایت و رشد و اطاعت از معبود است، اطاعت از وی نیز مانند اطاعت از معبود واجب است»( ).
گروهی دیگر می‌گفتند: «امامت علی بن ابی‌طالب هنگامی قابل قبول است که آشکارا از مردم دعوت به عمل آورد (و مردم نیز با او بیعت کنند)»( ).
از حسن بن حسن بن علی بزرگ خاندان ابوطالب در زمان خود پرسیدند: مگر رسول خدا نگفتند: «من کنت مولاه، فهذا علی مولاه» او گفت: آری فرمودند، اما به خدا سوگند منظور پیامبران از این سخن امامت و حکومت نبود.! اگر چنین می‌خواست به صراحت آن را بیان می‌فرمود»( )..
عبدالله فرزند حسن بن حسن نیز عقیده داشت: «در مورد خلافت برای ما اهل بیت امتیاز خاصی بیش از دیگران وجود ندارد، هیچ امام واجب الاطاعه‌ای در میان خاندان اهل بیت از سوی خدا تعیین نگشته است.» عبدالله این باور را که امامت علی از سوی خدا تعیین شده نادرست می‌دانست»( ).
می‌توان از مجموعه سخنان گفته شده نتیجه گرفت که در میان نسل اول شیعه اندیشه موروثی‌بودن امامت وانحصار آن در اهل بیت و مستندبودن امامت به (نص) آنچنان که در دوره‌های بعد متداول شد اعتباری نداشت، از این رو دیدگاه نسل اول شیعه در آن هنگام نسبت به شیخین (ابوبکر و عمر) مثبت بوده است، آنان شیخین را «غاصبان» خلافت نمی‌دانستند، بلکه بر این اعتقاد بودند که پیامبر موضوع جانشینی را به شورای مرکب از بزرگان مهاجر و انصار واگذاشت و به شخص معینی وصیت نفرمود. برای همین بود که امام صادق شیعیان را به محبت و احترام و قبول ولایت ابوبکر و عمر توصیه می‌کردند( ).

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

استاد احمد کاتب محقق شیعی عراقی در کتاب «سیر دگرگونی اندیشه شیعی» می‌گوید: «تاریخ‌نگاران نخستین شیعه مانند: نوبختی، اشعری قمی و کشی اولین هسته‌های تحول فکری در میان اصحاب امیرمؤمنان علی  را به شخصی به نام (عبدالله بن سبا) نسبت داده اند، گفته می‌شود که او ابتدا اهل کتاب بوده و بعد به دین اسلام روی آورده است، نوبختی در باره ابن سبا می‌گوید: «او نخستین کسی بود که به واجب بودن باور به «امامت علی  آشکارا دعوت می‌کرد، ابن سبا در دوران پیش از مسلمان‌شدنش قائل به وصی بودن «یوشع بن نون» پس از موسی بود، و پس از گرویدن به اسلام نیز علی را وصی رسول خدا ص می‌دانست، او آشکارا از مخالفان علی اظهار بیزاری می‌کرد و با ایشان به مجادله می‌پرداخت و به ابوبکر، عمر و عثمان و دیگر صحابیان آشکارا ناسزا می‌گفت»( ).
گذشته از این موضوع که عبدالله بن سبا چگونه شخصیتی بود و اینکه آیا وجود خارجی داشته یا خیر، می‌توان گفت که مورخین شیعه پیدایش اندیشه خاص سیاسی «غلات» را با موضوع «وصیت» پیامبر به امام علی مرتبط می‌دانند، وصیتی که بیشتر جنبه شخصی و روحانی داشت، اما مورخان با افزودن جنبه سیاسی آن را شبیه وصیت موسی به یوشع بن نون دانستند، گفتنی است که وصیت موسی منجر به موروثی‌شدن کهانت در میان قوم یهودیان و انحصاری‌شدن آن در فرزندان و نوادگان یوشع شد.
در دوران خلافت امام علی نظریه «وصیت» بعنوان مبنای مشروعیت خلافت پیروان چندانی نداشت، امام علی نیز خود با نظر کسانی که ولایت او را با (یوشع) مقایسه می‌کردند به شدت مخالفت می‌کرد، ولی این جریان زمانی زمینه رشد یافت که معاویه خلافت را به فرزندش یزید واگذار کرد، بدین ترتیب امر خلافت از آن زمان صورتی موروثی به خود گرفت و در مقابل طرز تفکر اقلیتی از شیعه به عنوان عکس العملی به اقدام معاویه رواج بیشتری یافت، در این دوران نیز امام حسن و امام حسین با ترویج آن باور به هیچ وجه موافق نبودند، از این ‌رو تا پیش از واقعه کربلا مسأله «امامت» در میان شیعه هنوز صورت موروثی و مبتنی بر (وصیت) بخود نگرفته بود.
پس از واقعه کربلا و اوج‌گرفتن احساسات پیروان اهل بیت مسأله بدست گرفتن رهبری مبارزه اهمیت بیشتری یافت، از آنجا که امام سجاد از مسائل سیاسی کناره‌گیری می‌کرد، گروه‌هائی از شیعه که به تندروی مشهور بودند از محمد بن حنفیه فرزند دیگر امام علی به عنوان (وصی و جانشین حضرت علی) پیروی می‌کردند، از جمله آن گروه‌ها سبئیان از (پیروان عبدالله بن سبا) بودند که در صفوف کیسانیان رخنه کرده و در قیام مختار ثقفی که در کوفه برای خوان‌خواهی امام حسین بپا ساخته بود شرکت جستند، آنان بر این عقیده بودند که مسأله ولایت بر مبنای وصیت امام علی به محمد بن حنفیه اختصاص دارد.
می‌دانیم که مختار ثقفی ادعا می‌کرد که او به دستور محمد بن حنفیه امام مشروع زمان خود از قاتلان امام حسین انتقام می‌گیرد، این نکته نیز گفتنی است مختار هرگز خلفای پیشین یعنی ابوبکر و عمر را لعن و تکفیر نمی‌کرد، بلکه لشکریان صفین و جمل را به انحراف سیاسی و شورش متهم می‌نمود( ).
اشعری قمی در این زمینه می‌گوید: «کیسانیان به کیسان فرمانده گزمه‌های مختار منسوب بودند، او بود که بیش از همه مختار را به انتقام از شرکت کنندگان در قتل امام حسین تشویق می‌کرد، همچنین او بود که به تعقیب یکایک آنان می‌پرداخت، کیسان که رازدار مختار بود و نفوذ فراوانی نزد او داشت بسیار افراطی‌تر عمل می‌کرد، او مختار را وصی محمد بن حنفیه و والی او در منطقه کوفه می‌دانست، او آشکارا به خلفای پیشین نیز همانند لشکریان صفین و جمل نسبت کفر می‌داد( ).
علی‌رغم سقوط زود هنگام دولت مختار پیروان جنبش کیسانی همچنان رهبر روحانی خود را در شخصیت محمد بن حنفیه جستجو می‌کردند، و این اندیشه را تبلیغ می‌کردند که امامت در محمد بن حنفیه و فرزندان او منحصر گشته است( ).
گفته می‌شود: محمد بن حنفیه هنگام وفات فرزند خویش عبدالله (ابوهاشم) را امیر شیعیان خواند و او را توصیه کرد که در صورت فراهم‌شدن شرایط مناسب به دنبال بدست‌گیری مقام خلافت باشد( ).
بدین ترتیب: در سال‌های پایانی قرن اول هجری ابوهاشم رهبری بدون رقیب عموم شیعیان را بدست گرفت، پس از مرگ او جنبش کیسانیان به گرایش‌های متعددی تقسیم شد که هرکدام رهبری را بنا به وصیتی که گویا از او در دست داشتند از آن خود می‌دانستند، چنان که عباسیان نیز که در این دوره با شیعیان طرفدار مبارزه با امویان هم عقیده بودند، ادعا می‌کردند که ابوهاشم وصیت کرده است که محمد بن علی بن عبدالله بن عباس پس از او برای طلب خلافت قیام کند، و این وصیت را گویا در حضورشماری از شیعیان بیان کرده بود، محمد بن علی نیز در تمام طول زندگی خود به دعوت پرداخت، و پس از مرگ رهبری شیعه را به ابراهیم الامام (پیشوای مشهور عباسیان) سپرد( ).
گروهی دیگر از شیعه که به نام (جناحیون) شهرت داشتند، مدعی شدند که ابوهاشم به عبدالله بن معاویه بن جعفر بن ابی‌طالب برای جانشینی وصیت کرده است، این شخص در سال 128 هجری در کوفه قیام کرد و قلمرو دولت خود را که همزمان با دوره پایانی حکومت امویان بود تا سرزمین فارس گسترش داد.
(حسنیون) گروه دیگری از شیعه امامت را همچنان در خاندان امام حسن منحصر می‌دانستند، رهبری این گروه با محمد بن عبدالله بن حسن مشهور به (ذوالنفس الزکیه) بود.
به هرحال، می‌توان گفت که پیدایش گروه‌های مختلف شیعه و پایه‌های فکری این گروه‌ها در سال‌های پایانی قرن اول و آغازین قرن دوم هجری پیرامون همین مسأله (وصت) دور میزد، ناگفته پیدا است که منشأ همه آنها همان (وصیت) عادی و شخصی پیامبر به امام علی بود که کم‌کم جنبه سیاسی به خود گرفت، و هر گروهی عقیده پیدا کردند که این وصیت به شخص ویژه‌ای مانند محمد بن حنفیه یا ابوهاشم و.. به ارث می‌رسد، بدین ترتیب مشروعیت رهبری سیاسی نیز در گروهی خاص منحصر میشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

غالب شیعیان معتقدند که «امامت» و جانشینی پیامبر حکم و تصمیمی الهی است و انتخاب امام و رهبر به مردم واگذار نمی‌شود، زیرا خدا به پیامبر امر فرمود: حضرت علی را به عنوان جانشین خود تعیین کند و پیامبر نیز آن را به مسلمانان ابلاغ نمود.
ولی مسلمانان اهل سنت و محققین و میانه‌روهای شیعه معتقدند که رسول خدا هیچ‌کس را به عنوان جانشین خود تعیین و یا معرفی نکرد، بلکه بعد از وفات پیامبر ص بزرگان اصحاب از مهاجرین و انصار در راستای عمل به آیة(الشورى: ٣٨( خود رهبر و یا خلیفه را انتخاب کردند، اهل سنت برای اثبات رای خود به موارد زیر نیز استدلال می‌کنند:
در کتاب مروج الذهب مسعودی که علمای شیعه او را از خود می‌دانند، می‌خوانیم: «مردم در زمان خلافت حضرت علی  و پس از ضربت‌خوردن آن حضرت نزد او رفتند و پرسیدند: ای امیرمؤمنان! خدای‌ناکرده اگر تو را از دست دادیم، اجازه می‌دهی با فرزندت حسن بیعت کنیم؟ علی فرمود: من نه به شما توصیه می‌کنم که با او بیعت کنید و نه شما را از این کار نهی می‌نمایم، شما به امور خودتان آگاه‌تر هستید».
«همچنین مردم به علی  گفتند: ای امیرمؤمنان! آیا مقام خلافت را به کسی واگذار نمی‌کنی؟ فرمود: نه! من تصمیم‌گیری را به خود شما می‌سپارم، همچنان که رسول خدا ص به مردم حق داد که خود خلیفه و پیشوای‌ شان را انتخاب کنند»( ).
2- در کتاب بحارالأنوار شیخ مجلسی جلد 18 ص 512 چنین می‌خوانیم: «حضرت علی  فرمود: در حکم خدا بر مسلمانان واجب است بعد از اینکه امام آنها فوت کرد یا به قتل رسید چه گمراه باشد چه هدایت یافته، مظلوم باشد یا ظالم،.... در هرصورت واجب است که مسلمانان اقدام به هیچ‌کاری نکنند و پا فرا پیش نگذارند، مگر اینکه قبل از هرکاری برای خودشان امامی را انتخاب کنند، امامی که پرهیزکار بوده و به قضاوت و سنت آگاه باشد».
براساس این سند حضرت علی نیز امامت را امری انتخابی و اختیاری شمرده است نه انتصابی و معین شده از جانب خداوند.
3- حضرت علی  فرموده است: «مردم فقط از شورای متشکل از سران مهاجرین و انصار تبعیت می‌کنند و آنها نمایندگان مردم در کار اداره حکومت و دینشان هستند»( ).
4- حضرت علی  در نامه‌ای به معاویه نوشته است: «کسانی که با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کردند به همان طریق با من نیز بیعت کردند، کسی که (در مراسم تعیین خلیفه) حاضر نشده حق ندارد نتیجه آن را نپذیرد، زیرا مشورت (و تصمیم‌گیری) حق (شورای) مهاجرین و انصار است، اگر آنها بر انتخاب شخصی توافق کردند و او را پیشوا و امام نامیدند مورد رضایت و خشنودی خدا نیز هست؛ اگر کسی کارشکنی کند و بدعتی بیافریند و از دستور ایشان سرپیچی نماید او را به اطاعت فرا می‌خوانند، اگر مخالفت کرد با وی مقابله می‌نمایند، زیرا از توافق و تصمیم جمعی مؤمنان سرپیچی کرده است»( ).
با استدلال به این سند حضرت علی اولاً: انتخاب خلیفه را حق (شورا) دانسته است، ثانیاً: به نظر حضرت علی قیام علیه رهبر منتخب شورا در واقع بدعت و پیروی‌کردن از راه غیرمؤمنان است.
حضرت علی در خطبة 196 نهج البلاغه می‌فرماید: «به خدا قسم! من به خلافت هیچ رغبتی نداشتم و به آن نیازمند نبودم، اما شما مرا به قبول آن دعوت کردید و این مسئولیت را بر دوش من قرار دادید».
به راستی اگر خلافت حضرت علی  از سوی خدا تعیین شده بود، چرا به آن رغبتی نداشت؟ چگونه سوگند یاد می‌کند، به مقامی که خداوند برایش تعیین کرده تمایلی ندارد؟.
در خطبه 92 نهج البلاغه می‌فرماید: «مرا رها کنید و (برای قبول خلافت) به کسی دیگر مراجعه کنید!».
این جمله را حضرت علی  زمانی بر زبان میآورد که مردم با رغبت بسیار نزد او آمده و تقاضا میکردند خلافت را بپزیرد و برای بیعت با او اسرار میکردند.
اگر خداوند وی را به حکومت تعیین کرده بود آن خودداری برای چه بود؟ و اگر فرضاً مصالحی مانع قبول خلافت از جانب او میشد، پس چرا همین که مردم بیشتر پافشاری کردند آن را قبول فرمود و همان روز زمام امور خلافت را بر عهده گرفت؟.
آیا اگر حکومت و خلافتش مقامی تعیین‌شده از جانب خدا بود، هیچ امکان داشت چنان امتناع و قبولی از طرف او صورت بگیرد؟.
همچنین در پایان خطبه 92 نهج البلاغه می‌فرماید: «بدانید اگر من دعوت شما را بپذیرم، آنگونه که مناسب می‌دانم شما را رهبری می‌کنم و به سرزنش هیچ‌کسی کمترین بهایی نمی‌دهم، اگر مرا رها کنید (برای قبول مقام خلافت زیر فشار قرار ندهید) من هم مانند یکی از شما خواهم بود، و شاید از همه در برابر کسی که حکومت را به وی می‌سپارید فرمان‌بردارتر باشم! اگر وزیر (و یاور) شما باشم، بهتر از این است که امیرتان شوم».
انصافاً کسی که از طرف خداوند برای امامت و حکومت تعیین شده باشد چنین باید سخن بگوید! و حاضر به اطاعت از کسی شود که توسط مردم انتخاب می‌شود؟.
یکی از محورهای اصلی کتاب‌های تیجانی همین مسئله‌ی «امامت و خلافت» است که همچون بسیاری از گویندگان و نویسندگان تلاش نموده ثابت کند که خداوند حضرت علی را به عنوان اولین جانشین پیامبر ص تعیین و فرزندانش را یکی پس از دیگری به امامت و خلافت مردم برگزیده، و رسول خدا ص هم به کرات آن را به مسلمانان ابلاغ فرموده است، اما بعد از رحلت پیامبر ص اصحاب بلافاصله امر خدا و رسولش را نادیده گرفتند و شورایی را در «سقیفة بنی ساعده» تشکیل دادند، و ابوبکر را به عنوان جانشین پیامبر و خلیفه مسلمین برگزیدند و با او بیعت کردند، و چون برخلاف امر خدا و رسولش عمل کردند همگی ایشان به جز چند نفر مرتد شدند!.
تیجانی در کتاب‌های خود به ویژه کتاب «همراه با راستگویان» به آیاتی از قرآن با برداشت‌هایی نادرست و احادیثی که بعضی از آن‌ها جعلی و بعضی هم صحیح هستند استناد نموده است، ما در اینجا به بررسی بعضی از آن آیات و احادیث می‌پردازیم:

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

تیجانی معتقد است که آیه 55 سورة مائده در مورد حضرت علی  نازل گشته است، همانگونه که در کتاب «همراه با راستگویان» این روایت را از ابوذر نقل می‌نماید که «من روزی با رسول خدا نماز می‌خواندم، سائلی را در مسجد دیدم که از مردم درخواست کمک می‌کرد، اما کسی چیزی به او نداد، علی در آن هنگام در حال رکوع بود، با انگشت میانه اش به سائل اشاره کرد و سائل نزدیک آمد و انگشتر را از انگشت حضرت علی بیرون آورد.
بعد از نماز پیامبر ص رو به سوی خداوند نمود و عرض کرد: بار خدایا! برادرم موسی از تو درخواست کرد و گفت: «پروردگارا! سینه ام را فراخ کن و امورم را بر من آسان گردان و گره از زبانم بگشا تا سخنم را دریابند، و از بین خاندانم برادرم هارون را جانشینم قرار بده! و با یاری او مرا تقویت کن! و او را در کارهایم شریک ساز! تا هردو باهم بسیار تسبیحت گوییم و همیشه به یاد تو باشیم، و همانا تو به ما آگاه و بصیر بوده و هستی» آنگاه تو ای خدای من! به او فرمودی که «ای موسی! بدان که درخواست تو برآورده شد.» خدایا! من هم بنده و پیام‌رسان تو ام، پس سینه ام را بگشای و امورم را آسان گردان و از بین خاندانم علی را جانشینم کن که به وسیلة او تواناترم سازی».
سپس ابوذر گفت: به خدا قسم! هنوز سخن رسول خدا ص تمام نشده بود که جبرئیل امین فرود آمد و این آیه را آورد:  (المائدة: ٥٥ – ٥٦).
ببینیم آقای مهری مترجم کتاب تیجانی، این آیه را چگونه ترجمه کرده است: «همانا ولی شما خداوند است و پیامبرش، و آن مؤمنانی که نماز به پا می‌دارند و هنگامی که به رکوع رفته اند، زکات می‌دهند و هرکس ولایت خدا و رسولش و آن مؤمنان را بپذیرد، بی‌گمان حزب الله غالب و پیروز است» (ص90 و 89).
بنابراین روایت، چون علی  در حال رکوع به گدا زکات داده است، پس او ولی و امام منصوب تمامی مؤمنین می‌باشد!.
گذشته از ضعف إسناد و إشکال در طرق روایت ( )، این ادعا را بنابر دلایل زیر مردود می‌دانیم:
1- در آن آیه منظور از «ولایت» دوستی و یاوری است نه سرپرستی و امامت، آن آیه با آیات قبل و بعد خود بی ارتباط نیست، زیرا در رابطه با نهی از هم پیمانی و هم‌دستی با کفار و امر به دوستی و یاوری و همکاری با مؤمنین نازل شده است.
همانگونه که در باره سبب نزول حقیقی آیه که متواتر است، آمده است: «زمانی که اولین قبیلة یهود بنی قینقاع پیمان خود با پیامبر ص را شکستند و با مسلمانان وارد جنگ شدند و شکست خوردند، عبدالله بن ابی سردستة منافقان مدینه نزد پیامبر ص برایشان وساطت کرد و به پیامبر ص گفت: با دوستان من مدارا کن! و به نیکی رفتار بنما! عباده بن صامت  که فردی از بنی عوف بن خزرج بود و در بین یهودیان ‌شکست خورده و اسیر شده، دوستان و هم‌پیمانان زیادی داشت، خدمت پیامبر ص رسید و عرض کرد: یا رسول الله ص! مرا در بین این یهودیان دوستان زیادی است، اما من دوستی ایشان را نمی‌خواهم و از آنان بیزارم؛ زیرا دوست و یاور من تنها خدا و رسول اوست..
عبدالله بن ابی گفت: اما من کسی هستم که از گردش روزگار و سختی‌های آن می‌ترسم (یعنی اینکه شاید شرایط بدین صورتی که هست باقی نماند و روزی ورق برگردد، و یهودیان پیروز شوند و قدرت را در دست بگیرند).
 بنابراین، از دوستی با یهودیان خودداری نمی‌کنم، پیامبر ص به او فرمود: ای ابوحباب! چه چیز باعث شده که تو را به دوستی با یهود وادار کند و دوستی با یهود را از دوستی با عباده بن صامت بهتر بدانی، در حال که (اگر اهل ایمان باشی) عباده دوست توست؛ نه یهودیان؟ عبدالله بن ابی گفت: دوستی و هم‌پیمانی با آنان را (به همان دلیل) که گفتم، قبول کرده ام! پس خداوند این آیات را نازل فرمود»( ).
(المائدة: ٥٠ – ٥٧( «ای مؤمنان! یهودیان و مسیحیان را به دوستی و هم‌پیمانی نگیرید، برخی از آنها دوست برخی دیگرند (و در دشمنی با شما یکسانند) هرکس از شما با ایشان دوست (و همدست) شود بی‌گمان او جزو ایشان به شمار می‌رود، و شکی نیست که خداوند افراد ستمگر را هدایت نمی‌کند، تو می‌بینی کسانی که بیماری (نفاق) به دل دارند (در دوستی با یهودیان و دیگر کافران) بر یکدیگر سبقت می‌گیرند و می‌گویند: می‌ترسیم که (روزگار برگردد و) بلایی بر سر ما بیاید (و به کمک ایشان نیازمند شویم)، امید است که خداوند فتح و پیروزی (نهایی مسلمانان) را پیش آورد و یا از جانب خود کاری کند (که تمام منافقان رسوا و دشمنان اسلام نابود شوند) و این دسته افراد از آنچه در دل پنهان داشته اند پشیمان گردند... ای مؤمنان! هرکس از شما از دین خود (بنا به هردلیلی و از جمله به واسطة همدستی با یهودیان و مسیحیان) دست بردارد، خداوند گروهی را (به جای شما) می‌آورد که آنها را دوست می‌دارد و آنها نیز او را دوست می‌دارند، با (سایر) مؤمنین دوست و مهربان هستند، و اما در مورد کافران قاطعانه عمل می‌کنند، تنها خداوند و رسولش و آن مؤمنانی دوست و یاور شما هستند که خاشعانه نماز به پا می‌دارند و زکات می‌پردازند و هرکس که خدا و پیامبرش و مؤمنان را به دوستی و یاری بپذیرد (حزب الله است) و بی تردید حزب الله پیروز است. ای مؤمنان! کسانی را از اهل کتاب و از کافران به دوستی نگیرید که دین شما را مسخره می‌کنند و به بازی می‌گیرند، اگر واقعا مؤمن هستید، از خدا بترسید!».
این معنی در تعبیرات قرآنی کاملاً مرسوم و مشخص است، به عنوان مثال: زمانی که از پیوند و رابطة مسلمانانی که در مدینه بودند با مسلمانانی که هنوز بنا به هردلیل هجرت نکرده بودند سخن می‌گوید، چنین می‌فرماید:
الأنفال: (٧٢ – ٧٣( «بی‌گمان کسانی که ایمان آورده و (به مدینه) هجرت کرده اند و با مال و جان خود در راه خدا جهاد نموده اند (و لقب مهاجرین گرفته اند) و کسانی که (آنها را در خانه و کاشانة خود) پناه داده اند و (ایشان را) یاری نموده اند، (و به انصار ملقب شده اند)، آنها دوستان و یاوران همدیگرند، اما کسانی که ایمان آورده، اما هجرت نکرده اند تا زمانی که هجرت نکنند هیچ دوستی و یاوری در مورد آنها ندارید، اگر برای (حفظ) دینشان از شما کمک و یاری خواستند کمک و یاری ایشان بر شما واجب است، و (شما بدانید) که کافران یار و یاور یکدیگرند».
زمانی هم که از زندگی خانوادگی پیامبر ص سخن می‌گوید، در مورد دو تن از همسرانش می‌فرماید:
 (التحريم: ٤( «اگر علیه او همدست شوید، (بدانید که) به حقیقت خداوند و جبرئیل و مؤمنان خوب و شایسته یاور او هستند، پس از آن ملائک نیز یاور و پشتیبان او خواهند بود».
معنای «مولی» در این آیه این است که جبرئیل و ملائکه و مؤمنین مؤید و یاور پیامبر هستند، نه خلیفه و رهبر سیاسی ایشان.
همانگونه که در آیات فوق می‌بینیم، «ولایت» مترادف «نصرت» و «ظهار» به معنی یاری و پشتیبانی‌کردن است... و باز در تأیید این معنی می‌فرماید:
(الحج: ٧٨( «به خدا متوسل شوید! او که دوستدار و یاور شماست، چه یار و یاور نیکویی است».
 (محمد: ١١( «این بدان سبب است که خداوند یاور مؤمنان است، و کافران هیچ یاوری ندارند».
بدیهی است، در اینجا نیز نمی‌توان «مولی» را به معنای امامت و عهده‌داری امور حکومتی درنظر گرفت؛ زیرا یقیناً خداوند علاوه بر مؤمنان، بر کافران نیز ولایت داشته و عهده‌دار و سرپرست امور زندگی و مرگشان است، اما قطعاً دوستدار و یاور کافران نیست، گذشته از این کافران همیشه پیشوایان و ائمة کفر و ضلالت خاص خود را داشته و دارند!.
به هرحال، پس از نهی از دوستی با یهود و نصارا به سخنان عبدالله بن ابی و سایر منافقین اشاره می‌کند که با آنان وارد دوستی و هم‌پیمانی می‌شدند، حتی نزد پیامبر ص برایشان وساطت می‌کردند: ﮋ ﭱ  ﭲ   ﮊ (المائدة: ٥٢( ... و می‌گفتند: ما بدین علت به آنها کمک می‌کنیم و دوستی مان را با آنها همچنان حفظ می‌نماییم، زیرا می‌ترسیم که روزگار به نفع آنان برگردد و دوباره قدرت را بدست بگیرند، آنگاه ما محتاج ایشان شویم!(المائدة: ٥٢)...
2- دیگر اینکه اگر معنی «ولایت» در آیه به زعم تیجانی «رهبری و امارت» می‌بود، بایستی تمام کسانی که تحت سرپرستی و حاکمیت خدا و رسولش و علی  قرار می‌گرفتند طبق آیه «حزب الله» محسوب شوند، در حالیکه چنین نیست، زیرا که رهبر و صاحب الامر فقط زمامدار و امیر مؤمنان نیست، بلکه امیر و حاکم بر منافقین و کفار موجود در ممالک اسلامی نیز هست، همانگونه که پیامبر ص حاکم و امیر همة گروه‌ها و اقلیت‌ها بوده است.
رسول خدا ص در مدینه زمامدار اهل کتاب که اسلام آنها را به عنوان اهل ذمه یاد می‌کند، و منافقانی همچون عبدالله بن ابی و گروهش بوده و همه مؤمن و غیرمؤمن تحت سلطه و رهبری او بودند، همانگونه که همة افراد و گروه‌ها نیز تحت سرپرستی علی و دیگر خلفا  بوده اند، البته که همه آنان «حزب الله» نبوده اند، بلکه «حزب الله» تنها مؤمنانی هستند که خدا و رسولش و دیگر مؤمنان خاشع و مخلص نه منافقان مؤمن نما و ریاکار را به دوستی و یاوری برمی‌گزینند؛ چنانچه می‌فرماید:
 (المائدة: ٥٦( «هرکس که خدا و پیامبر و مؤمنان را به دوستی و یاوری بپذیرد (حزب الله است و) بی‌تردید حزب الله پیروز است».
در نتیجه آن آیة خواستار دوستی و یاوری مؤمنین با یکدیگر و همچنین با خدا و رسول اوست که علی  نیز یکی از همان مؤمنین مخلص و واقعی است.
3- همچنین مراد از ﮋ ﯰ  ﯱ  ﯲ ﮊ در آن آیه «خشوع و فروتنی» است.
اصولاً «رکوع» و «سجود» دارای دو معنا هستند: یا به معنی انحناء و خمیدن ظاهری است؛ یا به معنی خشوع و فروتنی که در آیة ﮋ ﯰ  ﯱ  ﯲ  ﮊ (المائدة: ٥٥( به همین معنی اخیر است؛ همانگونه که در جایی دیگر می‌فرماید:
ﮋ ﮆ   ﮇ  ﮈ  ﮉ  ﮊ (الرحمن: ٦( «ستاره و درخت (خدا را) سجده می‌کنند.»
در حالیکه ستاره و درخت به هیچ وجه به معنای اول خم نمی‌شوند و عمل ظاهری سجده را انجام نمی‌دهند، و در جایی دیگر میفرماید: (ص: ٢٤( «داود گمان برد که ما او را آزموده ایم، پس از پروردگار خویش آمرزش خواست و خاشعانه و کرنش کنان فرو افتاد و توبه کرد».
معنی درست آیه چنین است: «به راستی تنها خدا و رسولش و آن مؤمنانی یاور شما هستند که با خشوع و طیب خاطر نماز را برپا می‌دارند و زکات را می‌پردازند».
یعنی نماز و زکات ‌شان را از صمیم قلب و از روی ایمان کامل انجام می‌دهند و می‌پردازند، هیچگونه ریا و تظاهر و اکراهی در انجام آن ندارند، زیرا آنها می‌دانند که نماز تنها عبارت از چند حرکت بدنی نیست، و زکات هم تناه پرداخت مالیات نمی‌باشد، بلکه هردو عبادتی هستند که آنها را به خدا نزدیک می‌سازند، لذا با انجام خاشعانه و راکعانه نماز از فحشا و منکر دوری می‌گزینند و با دادن راکعانه و خاضعانه‌ی زکات هم خود و هم مال و روزی‌ شان را پاک می‌گردانند، تنها شرط مقبولیت آن نزد خداوند همین است و بس.
همانگونه در مورد منافقین و کسانی که نماز و زکات را انجام می‌دهند، ولی در انجام آن خاشع و خالص نیستند، چنین می‌فرماید:
 (التوبة: ٥٣ – ٥٤( «ای پیامبر!‌ به منافقانی که برای پنهان‌داشتن نفاق خود نماز می‌خوانند و زکات می‌پردازند، بگو: چه از روی اختیار و چه از روی اجبار به انفاق و زکات اموال بپردازید، در هرحال از شما پذیرفته نمی‌شود؛ چرا که شما قومی فاسق هستید، هیچ چیز مانع پذیرش و قبول بخشش‌هایشان نشده است، جز اینکه آنان به خدا و پیامبرش ایمان ندارند و نماز را با بی‌حالی و تنبلی می‌خوانند و تنها از روی ناچاری (زکات و) انفاق را می‌دهند».
می‌بینیم که در اینجا جملات حالیه‌ی «و هم کسالی» و «و هم کاهرون» مشابه «و هم راکعون» هستند.
ثانیاً: در آیه‌ی مزبور جمله‌ی «یؤتون الزکوﺓ» به جملة «یقیمون الصلوﺓ» معطوف است و ضمیر «هم» در جملة حالیة «و هم راکعون» رابط است و مرجع، یا به عبارت دیگر: ذوالحال آن ضمیر «واو» در هردو فعل «یقیمون» و «یؤتون» است، و نمی‌توان بدون دلیل ضمیر «واو» در جملة «یقیمون الصلوﺓ» را از مرجعیت «هم» خلع کرد!.
بدین ترتیب اگر تفسیر تیجانی و دیگر مدعیان را بپذیریم، معنای آیه چنین خواهد بود که «اولیاء و سرپرستان مؤمنین کسانی هستند که در حال رکوع، نماز اقامه کرده، و زکات می‌پردازند!»، اما اقامة نماز در حال رکوع عبارت بی‌معنایی است؛ زیرا خود رکوع جزئی از نماز است، و کل در جزء نمی‌گنجد!.
4- جز در مورد حضرت علی  چنین ادعایی نشده است نه پیامبر ص و نه فرزندان علی  چنین کاری نکرده اند، یعنی مصداق اعطای زکات در حال رکوع نماز جز یک تن (یعنی حضرت علی) شخص دیگری نیست، پس استعمال الفاظ جمع هیچ توجیهی ندارد، و خلاف بلاغت و فصاحت قرآن است که برای نسبت‌دادن عملی به یک نفر از الفاظ جمع، خصوصاً صیغة «اَلَّذِینَ» و ضمیر «هُم» استفاده کند که اصلاً در زبان عربی استعمال آن برای غیرجمع، حتی به منظور اکرام و احترام هم معمول نیست!.
اما علی  نیز یکی از مؤمنان بود و دوستی او نیز همانند دوستی دیگر مؤمنانی که نماز و زکات‌ شان را خاشعانه و مخلصانه به جای می‌آورند، بر همه مؤمنان واجب است!.
5- تیجانی و سایر مدعیان در جهت تحمیل رای خود بر لفظ «إنما» که از ادوات حصر می‌باشد، بسیار تأکید می‌کنند، اما لازم به توضیح است که چنانچه به زعم تیجانی و دیگران منظور از آن رهبری و امارت می‌بود، آیه تنها در مورد علی  صادق بود، زیرا طبق آیه بر هر امیر و امامی، همچون علی ، واجب بوده که شرط رهبری و امارت را ادا نماید؛ یعنی در حال رکوع، زکات بپردازد!!.
چرا پیامبر ص و فرزندان علی هیچگاه زکات شان را در حال رکوع نپرداختند و شرط ولایت و سرپرستی را ادا ننمودند؟ اگر امامت و ولایت مشروط به دادن زکات در حال رکوع است. بنابراین، پیامبر ص و حسنین و فرزندان‌شان که در رکوع نمازشان زکات نپرداخته اند، نباید هیچ‌گونه ولایت و امامتی بر مؤمنین داشته باشند!.
6- در آن آیه تمام افعال به صورت مضارع ذکر شده است که بر استمرار و دوام موضوع دلالت دارد؛ چنان‌ که فعل جملة «یقیمون الصلوﺓ» برای کسی که فقط یک بار نماز اقامه کند استعمال نمی‌شود، بلکه در مورد کسی که مرتباً نماز اقامه می‌کند به کار برده می‌شود. بنابراین، در آیه کسانی مورد نظر هستند که مادام العمر نماز به پا می‌دارند.
همین حکم عیناً برای فعل جملة «یؤتون الزکوة» نیز جاری است؛ یعنی در مورد کسانی استعمال میشود که در صورت واجب‌شدن زکات بر ایشان همواره زکات می‌پردازند، به همین سبب اگر معنای آیه را مطابق دلخواه تیجانی و سایر مدعیان بدانیم، در این صورت اولیاء و امامان مؤمنین باید زکات شان را دائماً در حال رکوع بپردازند، در حالیکه حتی بنا به این روایت جعلی نیز این کار بیش از یک بار انجام نگرفته، و لذا می‌پرسیم: چرا علی  این کار را تنها یک بار انجام داد و بر آن استمرار و دوام نداشت؟!.
ثانیاً! اضافه بر این همانگونه که می‌بینیم دادن‌زکات در حال رکوع در آیه به عنوان عمل نیک و یک امتیاز مثبت ذکر شده، اما اگر منظور از آن را مطابق ادعای تیجانی بدانیم، این کار اگر واجب نباشد قطعاً مستحب است! پس چرا ائمه، علماء و مراجع مذهب لااقل از باب تأسی به تنها ولی مؤمنین، علی  که تنها و تنها او بوده که این شرط را به جا آورده، هیچگاه هنگام رکوع نمازشان، زکات خود را به مستمندان پرداخت نکرده و نمی‌کنند؟!.
ثالثاً: آیا علی  نمی‌توانست زکات خود را قبل یا بعد از نماز بپردازد؟.
رابعاً:ً گدایی که نه تنها در نماز جماعت شرکت ننموده، بلکه رعایت حال مسلمانان نمازگزار را هم نکرده و با گدایی در مسجد آن هم با اصرار مزاحم نمازگزاران شده، چه خصوصیتی داشت که علی  ترجیحاً زکات خود را به او پرداخت نماید و صبر نکرد تا نمازش را به پایان برساند، و برای پرداخت زکات خویش فرد مستحق دیگری را بیابد، آیا چنین کسی در مدینه یافت نمی‌شد؟!( ).
7- در هیچ آیه و حدیثی و حتی هیچ کتب فقهی نیامده که می‌توان در نماز عقودی همچون: زکات، صدقه، هدیه، انفاق، عتق، اجاره، نکاح، طلاق و... را چه واجب باشد یا مستحب انجام داد، این کار نه تنها واجب یا مستحب نیست، بلکه به اجماع تمامی فقهای شیعه و سنی نماز را باطل می‌کند!.
از طرف دیگر زکات را خود اشخاص و به تشخیص خود نمی‌پردازند، بلکه باید آن را به عاملین زکات پرداخت نمایند تا توسط آنان جمع‌آوری شود، و سپس با رعایت مصالح و ضوابط آن میان مستحقین تقسیم و توزیع شود( )؛ همانگونه که در زمان پیامبر ص خود گروهی را برای گردآوری زکات تعیین و گاهی شخصاً آن را تقسیم می‌فرمود!.
8- اولاً: زکات بر کسی واجب است که لااقل مالک حد نصاب باشد و یک سال هم بر آن بگذرد، در حالی که آشنایان به احوال حضرت علی  می‌دانند که او در آن زمان اموالی نداشت و جزو مهاجرین مستمندی بود که زکات بر او واجب نبود!.
ثانیاً:ً از نظر تمامی فقهاء استفاده از انگشتر طلا برای مرد مسلمان حرام است!.
ثالثاً! نمی‌توان برای بخشش انگشتر لفظ «زکات» را به کار برد، بلکه بایستی کلمه «هدیه» را به کار گرفت، تمام فقهاء برآنند که دادن انگشتر به عنوان زکات جایز نمی‌باشد، و اگر حتی زکات زیور و زینت‌های مثل انگشتر نیز جایز باشد در حال نماز جایز نیست! اگر دادن زکات در نماز مشروع و یا مستحب می‌بود، چرا خداوند آن را فقط به حالت رکوع اختصاص داده است، در حالیکه نمازگزار در حالت «قیام» و یا «تشهد» بهتر می‌تواند این کار را انجام دهد!.
9- حالت رکوع از حالاتی است که ایما و اشاره در آن ممکن نیست، زیرا دست‌ها بایستی بر زانوها قرار بگیرند و سر نیز کاملاً خم شده و رو به پایین باشد؛ از این رو با استفاده از سر و صورت یا حرکت دستان در حال رکوع نمی‌توان اشاره کرد و زکات داد، در غیر این صورت نمازگزار از حالت رکوع خارج خواهد شد!.
اینکه گفته شده: علی  در حال رکوع با انگشت میانی به گدا اشاره کرده صحیح نیست، زیرا به اتفاق تمامی فقهاء اشاره و یا تکلم در حال نماز کاری اضافی است و موجب بطلان نماز می‌شود، گذشته از آن هرگونه حرکت اضافی که خارج از حرکاتی دست‌جمعی و منسجم و مشخص امام جماعت و سایر نمازگزاران باشد باطل است، اگر چنین چیزی مستحب و یا واجب بود، پیامبر ص نیز که در آنجا حضور داشت و با آنان نماز می‌گزارد، خود آن را انجام می‌داد و یا اصحابش را بدان تشویق می‌فرمود، و یا علی  بارها این کار مستحب یا واجب را انجام می‌داد و به فرزندان خود و دیگران آن را توصیه می‌نمود؛ زیرا خداوند بنا به زعم تیجانی و مدعیان آیه را در همین مورد نازل نموده و مؤمنان را آنگونه ستوده است!.
10- بالاخره جالب اینجاست که بسیاری از خطیبان و نویسندگان روایت نادرست دیگری را نیز آورده اند که با این روایت جعلی یعنی دادن انگشتر طلا به گدا در حالت رکوع کاملاً نمی‌خواند، زیرا می‌گویند: «در جنگی تیری به پای علی  اصابت کرد، اصحاب هرچه تلاش کردند نتوانستند تیر را به خاطر درد شدیدی که ایجاد می‌کرد از پای او بیرون بکشند! پیامبر ص فرمود: تنها یک راه وجود دارد، و آن این است که هنگامی که علی  در حالت نماز است تیر را بیرون بکشید! اصحاب این کار را کردند و علی  حتی تکانی هم نخورد و متوجه چیزی نشد!؟ اکنون این پرسش مطرح می‌شود: علی  که در حال نماز تیر دردناک را از پایش بیرون کشیدند متوجه نشد، چگونه در نماز آن هم نماز جماعت متوجه گدا شد؟ آیا صدای گدا از درد بیرون‌کشیدن تیر سخت‌تر بود؟!.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

دلیل دیگری که تیجانی در کتاب «همراه با راستگویان» به آن استناد نموده، این آیه است:
 (البقرة: ١٢٤( «آنگاه که پروردگار ابراهیم او را بوسیلة کلماتی آزمود و او (به خوبی) آنها را به تمام و کمال انجام داد، (سپس خداوند) فرمود: من تو را امام و پیشوای مردم قرار می‌دهم، (ابراهیم) گفت: از دودمان و فرزندان من چه؟ فرمود: (این) پیمان و وعده من به ستمکاران نمی‌رسد، (بلکه تنها فرزندان نیکوکار و بازماندگان صالح تو را دربر می‌گیرد)».
تیجانی همچون بسیاری از شیعیان ادعا می‌کند که «امامت و خلافت» منصبی است الهی، و امام و خلیفه از جانب خدا تعیین می‌شود! زیرا خداوند می‌فرماید:  (البقرة: ١٢٤( «من تو را امام و پیشوای مردم قرار می‌دهم».
بنابراین، ادعا «امامت» منصبی است الهی، و مردم در انتخاب رهبری نقشی ندارند، و در مورد چیزی که نص الهی و فرمان خداوند آمده، «شورا و انتخابات» معنای نخواهند داشت، لذا هرگونه شورا و انتخابی در این زمینه و از جمله شورای تشکیل شده در سقیفة بنی ساعده برای تعیین خلیفه بعد از پیامبر ص محکوم و مردود است، زیرا خداوند خود علی  را به آن مقام منصوب نموده و پیامبر ص هم بارها و بارها به آن سفارش نموده است.

 

در جواب می‌گوییم که:
1- منظور آیه از امام «امامت پیامبری» است، نه امامت و خلافت صرفاً حکومتی، زیرا که هر پیامبری از جانب خدا انتخاب و برگزیده شده است، بدین معنا که هر پیامبری امام است، ولی هر امامی پیامبر نیست.
2- اگر منظور از «امام» در آیه همانگونه که بسیاری از اهل تشیع معتقد هستند امامت خلافت می‌بود، در این صورت به مقام والای پیامبران الهی «علیهم السلام» اهانت شده است؛ زیرا خداوند در آیه به ابراهیم  که از بزرگ‌ترین پیامبران الهی است، می‌فرماید: «بعد از آزمون‌هایی که از تو به عمل آوردم، تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم».
اما کسانی که لفظ امام را (در این آیه) به امامت و جانشینی معنی می‌کنند، مقام امام را از مقام پیامبر و بالأخص ابراهیم  برتر و بالاتر به شمار می‌آورند، زیرا اگر بنا را بر ادعا بگذاریم، «امامت» مرحله بعد از «نبوت و رسالت» بالاتر و کامل‌تر از آن می‌شود، موضوعی که اقبال لاهوری را چنین گله‌مند کرده است:
تا نبوت از ولایت کمتر است                 عشق را پیغمبری درد سر است
همه می‌دانیم که ابراهیم  هم نبی بود و هم رسول و خلیل و هم صاحب کتاب، در واقع از نظر تیجانی و همفکران او چنین استنباط می‌شود که مقام «امام» از نبی الله، رسول الله، خلیل الله و به طور کلی از پیامبران اولوالعزم که صاحب کتاب بوده اند برتر است، زیرا ابراهیم  به تمام این ویژگی‌ها متصف بوده و خداوند بنا به ادعای تیجانی پس از این درجات، درجة بالاتری هم که همان امامت خالفت و جانشینی است به او عطاء فرموده است! همانگونه که کلینی از حضرت صادق  روایت می‌کند: «خداوند تبارک و تعالی ابراهیم را قبل از آن که نبی بنماید، او را بنده‌ای مطیع گردانید، او را نبی کرد، قبل از آن که او را رسول نماید، او را رسول گردانید، قبل از آن که او را خلیل خود کند و او را خلیل خود کرد، قبل از آنکه او را امام بنماید!»( ).
3- بعد از اینکه خداوند خطاب به ابراهیم  می‌فرماید:    (البقرة: ١٢٤( ابراهیم  بنا به سرشت انسانی‌اش گفت: آیا این مقام یعنی امامت پیامبری به فرزندان من نیز خواهد رسید؟ خداوند چنین فرماید که (البقرة: ١٢٤( «پیمان من (مبنی بر دادن امامت پیامبری) به ظالمین و ستمگران نمی‌رسد» تا ابراهیم  بداند که این مقام ارثی و دودمانی نیست، همانگونه که در امامت نماز و هر رهبری دیگری نیز چنین است.
در قرآنکریم آیات بسیاری آمده نشان می‌دهند: بعضی از فرزندان و ذریة ابراهیم  به این مقام یعنی امامت پیامبری رسیده اند. بنابراین، منظور از «امام» در آیه همان امامت پیامبری است، و همانگونه که می‌بینیم، این پیمان خداوند به کسانی از آنها رسید که «ظالم» و ستمگر نبوده اند، به اسحاق، اسماعیل، یعقوب، یوسف، موسی، عیسی و نهایتاً به محمد بن عبدالله (علیهم السلام):   (الأنبياء: ٧٢ – ٧٣( «ما به ابراهیم، اسحاق و یعقوب را به عنوان ارمغانی عطا کردیم، و همه آنان را مردانی صالح و شایسته نمودیم (و آنها جزو ظالمین نبودند، پس) ما آنان را رهبران و پیشوایانی قرار دادیم که برابر دستور ما، امامت و رهبری می‌کردند، و انجام خوبی‌ها و اقامة نماز و دادن‌ زکات را بدیشان وحی می‌کردیم، و آنان فرمان‌بردار ما بودند».
همانگونه که می‌بینیم: خداوند بعضی از فرزندان ابراهیم  را که به پیامبری رسیده اند، با لفظ «ائمه» یاد می‌کند، ابراهیم دو فرزند به نام‌های اسحاق و اسماعیل داشت، یعقوب فرزند اسحاق است که از فرزندان یعقوب در قرآن به «أسباط» و «بنی اسرائیل»( ) یاد شده اند، بعض از آنها نیز همچون یوسف و موسی و هارون و عیسی به این مقام رسیده اند، «قریش» نیز از نسل اسماعیل هستند که از این نسل نیز محمد ص به این مقام رسید؛ همچنان که می‌فرماید:  (السجدة: ٢٣ – ٢٤( «به راستی ما به موسی کتاب (تورات) را دادیم، پس شک نداشته باش که موسی تورات را دریافت کرد و ما آن را مایة هدایت و رهنمای بنی اسرائیل گردانیدیم، و از میان بنی اسرائیل (پیامبران و) پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) رهنمایی می‌نمودند، آنگاه که (در راه خدا) صبر کردند و به آیات ما ایمان پیدا کردند».
چنان که ملاحظه می‌شود، «امامت» پس از احراز فضایل و کمالاتی اکتسابی است، لذا امامت ابراهیم  را بعد از اینکه از آزمایش الهی سربلند بیرون آمد و حق کلمات خدا را ادا کرد، اعلام فرموده و در مورد فرزندانش نیز شرط  (الأنبياء: ٧٢)  (السجدة: ٢٤( را ذکر نموده است، این نوع امامت، «امامت پیامبری» است؛ چنان که در موارد دیگر به جای لفظ «امام» و «ائمه» معنی واقعی آن را یعنی «رسول» و «النبییون» را به کار برده است؛ همانگونه که در این آیات می‌بینیم:  (البقرة: ١٢٧ – ١٢٩( «آنگاه که ابراهیم و اسماعیل پایه‌های خانة (کعبه) را بالا می‌بردند، (دست به عا برداشته و گفتند:) پروردگارا! این را از ما قبول کن! پروردگارا!! چنان کن که ما دو نفر مسلمان و مخلص و فرمان‌بردار تو باشیم، و از فرزندان و نسل ما نیز امتی مسلمان که تسلیم تو باشند قرار ده! پروردگارا! در میان آنان (یعنی امت مسلمان) رسولی را از خودشان برانگیز (که محمد باشد) تا آیات تو را برایشان بخواند و کتاب (قرآن) و حکمت (سنتش) را بدیشان بیاموزد و ایشان را تزکیه کند و تعالی بخشد، به راستی تو صاحب عزت و حکمتی».
 (البقرة: ١٣٦( «بگویید: ما به خدا و آنچه (به نام قرآن) بر ما نازل گشته، و آنچه بر ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، فرزندان و نوادگان یعقوب نازل گشته، و نیز به آنچه که به موسی و عیسی و آنچه که به همة پیامبران از طرف پروردگارشان داده شده است ایمان داریم، ما بین هیچ‌کدام از آنها فرق نمی‌گذاریم».
و در جای دیگری به جای ﮋ ﭺ  ﭻ  ﭼ  ﭽ  ﭾﮊ که در آیة فوق آمده است می‌فرماید: ﮋ ﮦ  ﮧ  ﮨ  ﮩ  ﮪ  ﮫﮊ  (البقرة: ٢٨٥( «ما بین رسولانش هیچ فرقی نمی‌گذاریم».
بنابراین، «امامت نبوت» غیر از «امامت خلافت» است؛ به طوری که امامت جانشینی برخلاف امامت پیامبری از طریق وحی با نام و نشان مشخص نمی‌گردد.
البته ناگفته نماند که این نوع از امامت نیز بستگی به فضایل یا رذایل اخلاقی دارد؛ چنان که در بارة «عبادالرحمن» و بندگان شایستة خدا می‌فرماید: یکی از صفات‌شان این است:
ﮋ ﮣ  ﮤ  ﮥ     ﮦ  ﮧ  ﮨ  ﮩ  ﮪ  ﮫ  ﮬ  ﮭ   ﮮ ﮯﮰﮊ (الفرقان: ٧٤( «(بندگان خوب خدا) کسانی هستند که می‌گویند: پروردگارا! همسران و فرندانی به ما عطا فرما که (به سبب طاعت و فضایل اخلاقی) سبب روشنی چشمان (و دل‌ خوشیمان) گردند، و ما را امام و پیشوای پرهیزکاران گردان! (به گونه‌ای که در امورشان به ما اقتدا کنند)».
خداوند در اینجا به مسلمانان دستور می‌دهد که همچون عبادالرحمن از او بخواهند تا آنها را به مقام امامت پرهیزکاران بگمارد، و به مرحله‌ای برساند که برای اهل تقوا از لحاظ فضایل اخلاقی سرمشق و الگو قرار بگیرند.
و برعکس، اگر با رذایل اخلاقی نسبت پیدا کنند، امام و پیشوای فاسقان و بدکاران خواهند بود؛ چنان که در مورد فرعون و لشکریانش می‌فرماید:  (القصص: ٤١( «ما آنان را امامان و پیشوایانی قرار دادیم که مردم را به سوی آتش (دوزخ) می‌خواندند، و روز قیامت (از سوی کسی) یاری نمی‌گردند».
در این آیه خداوند آنها را امام می‌نامد، اما نه به معنای اولی، بلکه بدترین مردم را بر آنها مسلط می‌گرداند و در نتیجه از روی تبه‌کاری از آنها پیروی می‌کنند، البته این تسلط نیز زاییدة روابط اجتماعی آن مردم و ارادة خداوند می‌باشد، یعنی هرگاه قومی به فساد تن در دادند، خداوند توفیق هدایت را از آنها سلب می‌کند، و در نتیجه زورگوترین افراد همچون فرعون و هامان و جنودشان امام و رهبرشان می‌شوند و بر ایشان تسلط پیدا می‌کنند، این جزو قوانین و سنت‌های تغییرناپذیر الهی است( ).
پس «امامت» در شکل مثبت آن چه نبوتی باشد و چه غیر از آن، مقامی است که با کمال نفسانی و شایستگی معنوی پیوند دارد و به هیچ وجه قابل غصب و سلب نیست؛ یعنی کسی نمی‌تواند مقام مزبور را از اهل آن بگیرد، از طرف دیگر مردمی که از چنین امامی پیروی میکنند، تبعیت‌شان بنابر اراده و احساس مسئولیت ایمانی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

بعد از شهادت حضرت علی  گروهی از سبأیه امامت حسن بن علی  را قبول داشتند، اما همین که حسن و حسین ب با معاویه به خاطر حفض مصالح مسلمین صلح نمودند و حقوق هدایایی را که معاویه پس از صلح برایشان می‌فرستاد قبول میکردند، بعضی از مردم از ایشان جدا شده و از آنان بدگویی می‌کردند و به امامت فرزند دیگر حضرت علی  یعنی محمد حنفیه معتقد شدند، زیرا او در جنگ جمل پرچمدار پدرش بود، در حالیکه حسن و حسین ب با آن جنگ مخالف بودند، این گروه به (کیسانیه) یا (مختاریه) نامیده شدند، زیرا رهبرشان (مختار بن ابی عبیدالله ثقفی) ملقب به (کیسان» بود، او همان کسی بود که به خون‌خواهی حضرت حسین  برخاست و (عبیدالله بن زیاد) و (عمر بن سعد) را کشت، او مدعی بود، پس از شهادت حضرت علی امامت از آن (محمد حنفیه) است. اینان پس از محمد حنفیه به امامت پسرش (ابوهاشم عبدالله) و بعد از او به امامت (محمد بن علی بن عبدالله بن عباس) باور داشتند.
پس از امام حسن و امام حسین تا بعد از وفات امام حسن عسکری پیروان ایشان به ده‌ها فرقه تقسیم شدند و هرگروه طرف مقابل را گمراه و باطل به حساب می‌آورد( ). اما در عصرحاضر از آن همه فرقه‌های شیعه، تنها سه فرقه با شعباتش باقی مانده اند که در کشورهای مختلفی ساکن هستند، شیعیان «زیدیه، اسماعیلیه و امامیه» شیعیان زیدیه به گروه‌های «جارودیه»، «صباحیه»، «یعقوبیه»، «عجلیه»، «بتریه»، «مغیریه» و... تقسیم شده اند.
شیعیان اسماعیلیه نیز به فرقه‌های زیادی از جمله: «نزاریه»، «دروزیه» و «علویه» تقسیم می‌شوند که تاریخ آنها بسیار پیچیده و پرتشنج و برخورد بوده است!
شیعه امامیه نیز از آن انشعاب‌ها مصون نماند! زمانی که به تاریخ آنها نیز می‌نگریم، می‌بینیم که آنها نیز به گروه‌ها و مذاهب مختلفی تقسیم شده و میان خود از درگیری و زد و خورد مصون نمانده اند! چنانکه در کرمان، همدان، آذربایجان و کرمانشاه و دیگر نواحی ایران میان فرقه‌های «أصولیه»، «أخباریه»، «صوفیه»، «شیخیه»، «نوربخشیه»، «بالاسریه» و «علی اللهی ها» که همگی دوازده امامی هم بوده اند، جنگ‌ها و درگیری‌های زیادی رخ داده است، خود این گروه‌ها نیز به فرقه‌های دیگر منشعب شده اند؛ مثلاً «علی اللهی ها» که شاخه‌ای از «امامیه» و بازماندگان گروه «سبأیه» هستند! خود دارای چندین شاخه هستند، مانند: «شاه ابراهیمی»، «حیدری»، «یادگاری» و «خاموشی» که برخی از آنها معتقدند: نماز بر آنها واجب نشده است و در سال فقط سه روز روزه می‌گیرند، آن‌هم نه در ماه رمضان، بلکه در همان سه روزی که به گمان ایشان علی در جنگ صفین به علت کمبود غذا و آذوقه روزه گرفته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

برخی از تفاوت‌ها و ویژگی‌های اهل سنت با دیگر فرقه‌های اسلامی در این است که آنان «قرآن» را اصل و مرجع قرار داده و «سنت» پیامبر ص را شرح و تفصیل آن می‌پندارند و هرآنچه را که در قرآن ذکر نشده، اما در سنت صحی آمده باشد جزو دین دانسته و اطاعت از آن را ضروری می‌دانند.برخی از تفاوت‌ها و ویژگی‌های اهل سنت با دیگر فرقه‌های اسلامی در این است که آنان «قرآن» را اصل و مرجع قرار داده و «سنت» پیامبر ص را شرح و تفصیل آن می‌پندارند و هرآنچه را که در قرآن ذکر نشده، اما در سنت صحی آمده باشد جزو دین دانسته و اطاعت از آن را ضروری می‌دانند.
آنها معتقدند که هرآنچه اصحاب پیامبر ص از «قرآن» و «سنت» در چهارچوب «ثوابت دین» فهمیده و بر آن اتفاقی کرده اند، پذیرفتن آن ضروری است وهیچ‌کس حق ندارد برخلاف احکام مورد «اجماع» و اتفاق رأی و حکم صادر نماید و یا فتوا بدهد، زیرا هر مسئله‌ای که اصحاب در مورد آن اجماع و اتفاق نظر داشته اند حکم نهایی بوده و اختلاف بر سر آن زمینه‌‌ساز تفرقه است، به این دلیل که اصحاب کسانی بوده اند که بیش از همه با زبان وحی یعنی قرآن و سنت آشنایی داشته و مستقیماً از رسول خدا ص دین را فرا گرفته اند، لذا با توجه به تربیت‌شدن توسط پیامبر ص و هم‌نشینی با او، آنان بیش از دیگران اهداف و مقاصد رسالت پیامبر ص را فهمیده اند.
بنابراین، اصول و مبانی دین همان‌هایی است که آنان فهمیده اند و علت نامگذاری «اهل سنت و جماعت» به این لقب هم همین است که آنان پس از ایمان به کتاب خدا، به سنت پیامبر ص و موارد اتفاق اصحاب ب اجمعین اهمیت قائلند، و معتقدند که ایشان منظور قرآن و سخنان رسول خدا ص را بهتر از دیگران درک کرده اند!. در این رابطه می‌توان به کتاب‌های مربوطه مراجعه کرد.
تا زمانی که اسمی از «خوارج» و «شیعه» و.. نبود، جماعتی هم به نام «اهل سنت» وجود نداشت، دیگر مسلمانان دیدگاه و عقاید فرقه‌هایی مانند: «خوارج، غُلات شیعه، مرجئه و معزله» را قابل قبول نمی‌دانستند و بر همان روش و سیره‌ی پیامبر ص و اصحابش باقی ماندند.
اهل سنت از زمانی که خوارج و غُلات شیعه از اصحاب پیامبر بدگویی کرده و گاهی آنها را «لعن و تکفیر می‌نمودند، دارای اسم و مسمی گردید.
در واقع بقیه مسلمانان غیر از خوارج، شیعه، مرجئه، معتزله و چند گروه کوچک دیگر از قبیل جهمیه، جبریه و قدریه و.. به «اهل سنت» شهرت یافتند، آنها خلافت خلفای راشدین را مشروع و مقبول می‌دانستند و سایر اصحاب پیامبر ص را عادل و صادق به شمار می‌آوردند، نه معصوم.
لذا در مورد جنگ‌هایی که در بین خود اصحاب بعد از شهادت عثمان  واقع شد، اهل سنت هیچ‌کدام از آنها را تکفیر نکرده و نمی‌کنند، بلکه به «عدالت و صدق و ایمان» دو طرف معتقد بوده و هستند، هرچند که در تمام این جنگ‌ها حضرت علی  را حق به جانب دانسته و می‌دانند، همانگونه که خود طلحه و زبیر بعد از رویارویی با علی  و مذاکره با او میدان جنگ ناخواسته را ترک کردند، و همانگونه که گفته شد، عایشه ك نیز به هیچ وجه حامی جنگ و نزاع با حضرت علی نبود و تنها با قصد سرکوبی باند برانداز سبأیه همراه با سپاهی به عراق آمده بود، و این باند برانداز عبدالله ابن سبا بودند که شبانه آتش جنگ را میان طرفین شعله‌ور ساختند!( ).
امام جعفر صادق از پدرش امام باقر روایت کرده که:
«إن علیاً- علیه السلام- کان یقول لأهل حربه: إنا لم نقاتلهم علی التکفیر ولم یقاتلونا عی التکفیر لنا، ولکنا رأینا إنا علی حق ورأوا أنهم علی حق»( ).
«علی  در باره سپاهیان جنگ جمل فرمود: به راستی ما با آنها به عنوان اینکه عده‌ای کافر هستند نجنگیدیم و آنها نیز ما را کافر نمی‌دانستند، بلکه ما خود را (از نظر سیاسی) حق به جانب می‌دانستیم، و ایشان نیز خود را صاحب حق به شمار می‌آوردند!».
حمیری قمی از علمای بزرگ شیعه روایت دیگری را از امام صادق و او هم از امام باقر بدین صورت آورده است:
«إن علیاً- علیه السلام- لم یکن ینسب أحداً من أهل حربه إلی الشرک ولا إلی النفاق ولکن یقول: هم إخوان لنا، بغوا علینا»( ).
«حضرت علی هیچ‌یک از کسانی را که با او جنگیدند به شرک و نفاق متهم ننمود، بلکه می‌فرمود: ایشان برادران (مسلمان) ما هستند که علیه ما شورش کرده اند».
امیرالمؤمنین علی  در روز جنگ جمل و صفین شنید که مردی در مقام موضعگیری علیه طرف مقابل تند می‌رود و آنها را تکفیر نموده و ناسزا می‌گوید، او فرمود: «جز خیر چیزی مگویید! قضیه جز این نیست که آنها فکر می‌کنند ما علیه ایشان شورش کرده ایم، و ما نیز فکر می‌کنیم که آنها علیه ما قیام کرده اند، لذا با آنها از سر جنگ درآمده ایم»( ).
حضرت علی در نامه‌ای به اهل مصر آنگاه که در باره جنگ صفین سخن می‌گوید، می‌فرماید:
«وکان بدء أمرنا أنا إلتقینا القوم من أهل الشام، والظاهر أن ربنا واحد، ودعوتنا فی الإسلام واحدة ولا نستزیدهم فی الإیمان بالله والتصدیق برسوله ولا یستزیدوننا، الأمر واحد، إلا ما اختلفا فی دم عثمان، ونحن منه براء»( ).
«ما با گروهی روبه‌رو شدیم که پروردگار و رسالت ما در اسلام یکی است، ما در ایمان به خدا و تصدیق رسولش از آنها برتر نیستیم و آنها نیز چنین ادعایی نسبت به ما ندارند، امور بین ما یکی است، تنها اختلاف ما در مورد قتل عثمان است که ما با کشتن او مخالف و از ریخته‌شدن خون او کاملا مبرا بودیم!».
زمانی که شنید گروهی از اصحابش در روزهای جنگ صفین به معاویه و لشکرش دشنام و ناسزا می‌گویند، فرمود:
«إِنِّي أَکْرَهُ لَکُمْ أَنْ تَکُونُوا سَبَّابِينَ، وَلکِنَّکُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ، وَذَکَرْتُمْ حَالَهُمْ، کَانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ، وَأَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ، وَقُلْتُمْ مَکَانَ سَبِّکُمْ إِيَّاهُمْ: اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَدِمَاءَهُمْ، وَأَصْلِحْ ذَاتَ بَيْنِنَا وَبَيْنِهِمْ، وَاهْدِهِمْ مِنْ ضَلاَلَتِهِمْ، حَتِّى يَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ، وَيَرْعَوِيَ عَنِ الْغَيِّ وَالْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ» ( ).
«من دوست ندارم که شما ناسزاگو باشید، اما اگر عملکرد ایشان را بیان کرده و حالشان را یادآوری می‌کردید در گفتار بهتر و در مقام عذر تبلیغ‌تر و رساتر است، بهتر آن است که به جای دشنام‌دادن بگویید: بار خدایا! خون‌های ما و ایشان را از ریختن حفظ فرما، و میان ما و آنها را اصلاح نما، و آنان را از گمراهی شان برهان! تا کسی که نسبت به حق نادان است آن را بشناسد، و آن کس که بدنبال کجروی و دشمنی است از آن کوتاه بیابد!»...
حضرت علی  در جایی دیگر به طور کلی در باره اصحاب پیامبر ص چنین سفارش می‌فرماید:
«أوصیکم فی أصحاب رسول الله  لا تسبوهم! فإنهم أصحاب نبیکم وهم أصحابه الذین لم یبتدعوا في الدین شیئاً، ولم یوقروا صاحب بدعـﺔ، نعم! أوصانی رسول الله  فی هؤلاء»( ).
«در مورد اصحاب پیامبر ص به شما توصیه می‌کنم که آنها را ناسزا نگویید! زیرا آنها اصحاب پیامبرتان هستند، اصحابی که در احکام دین هیچ‌گونه بدعتی ننهادند (چیزی را از آن کم نکرده و چیزی را به آن نیفزودند) و هیچ بدعت‌گذاری را احترام نگذاشتند. آری! رسول خدا در باره رعایت ادب و احترام به ایشان مرا سفارش فرمود».
در دوران بنی امیه که میان فرقه‌های مختلف ناسزاگویی به شدت رواج داشت و هرکدام یکی از طرفین جمل و صفین را دشنام می‌دادند، عمر بن عبدالعزیز در باره کشتگان جنگ‌های جمل و صفین و... می‌گفت:
«تلک دماء طهر الله عنها أیدینا فنطهر عنها ألسنتنا»( ).
«آنها خون‌هایی بودند که خداوند دست‌های‌مان را به آنها آلوده ننمود، پس بیایید ما نیز زبان‌های خود را از آنها پاک گردانیم!»...
بنابراین، هرکدام از طرفین دارای تأویل و اجتهاد سیاسی و اعتقادی خاصی بودند که به اعتقاد اهل سنت، در این مورد اجتهاد علی صحیح بود و بقیه در اجتهاد خویش به خطا رفته بودند، زیرا هیچ‌یک از آنها را معصوم نمی‌دانند... آنها معتقدند که در مورد قاتلین عثمان، علیب صحیح عمل کرد( ).
نویسندگان شیعه در کتاب‌هایشان آورده اند: «چون امیرالمؤمنین از نماز فارغ شد فرزندش حسن نزد او رفت و کنارش نشست و گریست و گفت: ای پدر! هنگامی که عثمان کشته شد و مردم صبحگاه به سویت آمده و از تو تقاضا کردند که خلافت را بر عهده بگیری، من به تو توصیه کردم که آن را نپذیری تا همه مردم در تمامی مناطق با تو بیعت کنند، همچنین هنگامی که خبر خروج طلحه و زبیر به سوی بصره به تو رسید، عرض کردم که به مدینه باز گردی و در خانه‌ات بنشینی و با آنها به جنگ نپردازی! هنگامی هم که عثمان محاصره شد به تو توصیه کردم که از مدینه خارج شوی تا اگر او کشته شود تو در مدینه نباشی، اما در هیچ‌یک از آن امور رأی مرا قبول نکردی!.
حضرت علی  پاسخ داد: اما در این مورد که منتظر می‌ماندم تا همه مردم در تمام مناطق با من بیعت کنند، باید بگویم که بیعت (و تعیین امام و یا خلیفه) حق شورای متشکل از بزرگان مهاجرین و انصار است که در مکه و مدینه حضور دارند، چون آنها در مورد انتخاب شخصی تصمیم گرفتند، بر همه مردم واجب است به امامت او رضایت بدهند.
اما در مورد خانه‌نشین‌شدن، اگر این کار را می‌کردم در باره اوضاع امت کوتاهی به شمار می‌آمد و از اینکه تفرقه ایجاد شود و وحدت این امت به پراکندگی تبدیل شود آسوده‌خاطر نبودم.
اما هنگامی که عثمان محاصره شده بود، خروج از مدینه چگونه برایم امکان داشت، در حالی که من نیز مانند عثمان در محاصره (شورشیان) قرار گرفته بودم؟! پس پسرجان! از سخن‌گفتن در باره اموری که من از تو به آنها داناترم خودداری کن!»( ).
همین روایت را کتب اهل سنت نیز به صورتی مفصل‌تر آورده اند ( ).

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

[1]- نگا: نهج البلاغه ص 325، 340 تحقيق صبحي الصالح.

[2]- سير اعلام النبلاء الذهبي 1/547.

[3]- منبع سابق 1/422.

[4]- نهج البلاغة ص 97.

[5]- وسائل الشيعة 20/542.

[6]- کمال الدين وتمام النعمة ص 105.

[7]- البخاري ومسلم.

[8]- الخصال ص 149-150 حديث 182.

[9]- الکشکول البحراني 3/212؛ و کتاب لقد شيعني الحسين ص 177.

[10]- الأنوار النعمانية 1/63.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 4:44 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

الحر العاملي عالم شيعه در تفسير: ﴿وَلا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوَافِرِ﴾. (الممتحنة:  10). «با زنان کافر ازدواج نکنيد». مي گويد: هر کس زن کافري داشت، اسلام را به او عرضه کند، اگر اسلام را پذيرفت زن اوست واگرنه او از آن زن بيزار است، و خداوند از نگاه داشتن آن زن نهي کرده است».پس اگر ام المؤمنين عايشه -رضي الله عنها- چنان که شيعه مي گويند کافر و مرتد مي بود، پيامبر بايد طبق دستور کتاب خدا او را طلاق مي‌داد؛ مگر آن که بگوييم که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نمي دانست که او منافق است و مرتد مى شود! و شيعه فقط اين را دانسته و به آن پي برده اند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 4:26 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

وقتي منافقان و مرتدان چنان در ميان اصحاب زياد بودند که شيعه ادعا مي کنند، پس چگونه اسلام گسترش يافت؟! و چگونه فارس و روم سقوط کردند و بيت المقدس فتح شد؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 4:37 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

اگر به شما گفته شود که رهبري مؤمن و صالح و پرهيزگار سرپرست و حاکم مردماني است که بعضي منافق اند و بعضي مؤمن اند، و اين مرد به لطف و عنايت الهي منافقان را از طرز سخنشان مي شناسد، اما با وجود آن اين مرد از افراد شايسته و صالح دوري مي نمايد، و منافقان را انتخاب کرده و پست هاي مهم و فرماندهي را به آنان داده و در دوران حيات خود آنها را رئيس و سرور مردم قرار داده است، بلکه خودش را با آنها نزديک کرده و با دختر بعضي ها ازدواج کرده و بعضي داماد او هستند و او در حالي که از آنها خوشنود و راضي بوده از جهان چشم فرو بسته است؛ نظر شما دربارة اين مرد چيست؟!شيعه در مورد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- چنين عقيده و باوري دارند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 4:25 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

به يکي از شيعيان گفته شد: آيا پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- ما را به آن دستور نداده که همسر شايسته‌اي انتخاب کنيم و با افراد خوب فاميل شويم و از آنها زن بگيريم و به آنها زن بدهيم؟ گفت: بله؛ شکي نيست! به او گفتند: آيا تو براي خودت مي پسندي که داماد کسي بشوي که حرامزاده است؟! گفت: پناه به خدا! به او گفته شد: شما به دروغ ادّعا مي کنيد که عمر بن الخطاب -رضي الله عنه- پسر زني زناکار به نام صهاک بوده است! و عالم شما نعمت الله الجزائري با تمام وقاحت و زشتي ادعا مى كند که عمر خودش را با آب مني مردان اشباع مي کرد و با آن آرام مي گرفت – والعياذ بالله - و شما ادعا مي کنيد که حفصه دختر عمر مانند پدرش منافق و پليد بوده است، بلکه کافر بوده است! آيا به نظر شما پيامبر داماد کسي مى شود که حرام زاده است؟! آيا براي خودش همسري فاسد و منافق را مي پسندد؟! سوگند به خدا که شما به پيامبر و اصحاب تهمت مي زنيد، و چيزهايي براي آنها مي پسنديد که براي خودتان نمي پسنديد!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 4:36 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

صاحب نهج البلاغه روايت مى كند که وقتي به علي خبر رسيد که انصار ادعا كرده اند که خليفه و امام بايد از آنها تعيين شود گفت: چرا عليه آنها دليل نياورديد که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- وصيت نموده که با نيکوکارشان نيکويي شود، و از بدکار آنها گذشت شود؟ گفتند: اين چه دليلي عليه آنها مي تواند باشد؟ گفت: اگر امامت به آنها تعلق مي داشت پيامبر در مورد آنها سفارش نمى كرد» به شيعه بايد گفت که همچنين پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- دربارة اهل بيت خود سفارش نموده که با آنها به نيکي رفتار کنيد و فرموده است: «أذكركم الله في أهل بيتي». «شما را دربارة اهل بيتم سفارش مى كنم».پس اگر امامت حق ويژه‌اي آنها بود و ديگران در آن بهره‌اي نداشتند پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در مورد آنها وصيّت و سفارش نمى كرد؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 4:24 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

شيعيان معتقدند که اصحاب درستکار و عادل نيستند؛ اما در کتابهاي شيعه رواياتي را مى بينيم که بر عدالت اصحاب دلالت مي کنند! از آن جمله روايتي است که از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- روايت كرده اند که در حجه الوداع گفت: «نضّر الله عبداً سمع مقالتي فوعاها، ثم بلغها إلى من لم يسمعها..».«خداوند تر و تازه نمايد بنده‌اي را که سخن را شنيد و آن را حفظ کرد و سپس به کسى که آن را نشنيده رساند ... »اگر اصحاب عادل و درستکار نبودند چگونه پيامبر به آنها اعتماد مى كند تا هر يک از آنها سخن او را به کساني که آن را نشنيده اند برساند؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 4:34 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

شيعه مي گويند که شناخت ائمه شرطي براي صحت ايمان شخص داشت، آنها در مورد کساني که پيش از کامل شدن دوازده امام مرده اند چه مي گويند؟! اگر امام قبل از کامل شدن دوازده امام مرده است دربارة او چه مي گويند؟ و بعضي از ائمه شما نمي دانستند که امام بعد از آنها چه کسي است! پس چگونه شما شناخت ائمه را شرطي براي صحت ايمان قرار داده ايد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 4:22 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

شيعه ها مي گويند که درست نيست که دنيا از وجود کسي خالي باشد که حجت الهي را اقامه مي نمايد، و همواره قائم به حجت در دنيا هست، يعني هميشه امام هست، و از طرفي مي گوييد که تقيه نه دهم دين است و امام که حجت را اقامه مى كند بايد تقيه کند چون او پرهيزگارترين فرد است و قطعاً نه دهم دين را ترک نخواهد کرد، پس چگونه بوسيله او حجّت بر خلق خدا اقامه مي گردد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 4:19 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

شيعيان براي اثبات امامت امامان دوازده‌گانه‌اشان از اين حديث استدلال مي کنند که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: دوازده خليفه خواهند بود که همه از قريش هستند «و در روايتي ديگر آمده است «دوازده امير خواهد بود» و در روايتي ديگر آمده است: «لا يزال أمر الناس ماضياً ما وليهم اثنا عشر رجلاً». کار مردم ادامه خواهد يافت تا آن که دوازده نفر بر آنان فرمانروايي مي کنند».اينک به شيعه بايد گفت که همه روايات حديث به صراحت مي گويند که اين دوازده نفر امير و خليفه و فرمانرواي مردم خواهند بود، و معلوم است که از ائمه شيعه فقط علي و فرزندش الحسن -رضي الله عنهما- به خلافت رسيده اند؛ پس حديث چيزي ديگر مي گويد، و شيعيان چيزي ديگر مي گويند! و اين روايت ها اين خليفه ها را نام نبرده اند و حتي اسم يکي در اين روايت ها ذکر نشده است.....!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 4:31 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

شيعه مي گويند که امامان شان معصوم هستند و مهدي آنها موجود است و بعضي از علماي مذهبشان با مهدي در ارتباط هستند و گفته اند که 30 نفر با مهدي ارتباط دارند، سؤال اين است که با وجود ارتباط با مهدي چگونه شيعه در مذهب خود دچار اختلاف شده اند، اختلافي که تقريباً در هيچ فرقه و گروهي يافت نمى شود، و مي توان گفت که هر مجتهد و مرجع تقليد مذهبي مخصوص دارد؟! با اينکه آنها ادعا مي کنند که مهدي وجود دارد، و او حجتي براي مردم است! پس چرا آنها با وجود امام و قائم خود و با اينکه با او ارتباط دارند بيش از همه دچار اختلاف و چند دستگي شده اند؟! و از طرفي شما مي گوئيد که مجلسي حديثي روايت کرده است که امام غايب ديده نمى شود، و هر کس ادعا کند که او مهدي را ديده است دروغ گفته است، و از طرفي در کتاب هاي تان مي خوانيم که علماي شما بارها مهدي را ديده اند.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 4:18 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

 سلمان فارسي -رضي الله عنه- در زمان خلافت عمر -رضي الله عنه- فرماندار مدائن بوده است، و عمار بن ياسر -رضي الله عنهما- فرماندار کوفه بوده است، شيعه مي گويند اين دو نفر از ياران و شيعيان علي بوده اند، پس اگر از ديدگاه آنها عمر مرتد و ستمگري مي بود که عليه علي شوريده بود، آنها در زمان او پُست فرمانداري را قبول نمى كردند، چون آنها هرگز ستمگران و مرتدان را ياري نمى كردند، زيرا خداوند متعال مى فرمايد: ﴿وَلا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ﴾. (هود: 113). «و بر ظالمان تكيه ننماييد، كه موجب مى شود آتش شما را فرا گيرد».

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 4:16 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

فرقه خطابيه از شيعه بر اين باورند که بعد از امام جعفر الصادق پسرش اسماعيل امام است، علماي شيعه در رد عقيده آنها گفته اند که اسماعيل قبل از ابا عبدالله -عليه السلام- وفات يافت، و مرده نمي تواند جانشين زنده باشد»به شيعه گفته مى شود که شما براي اثبات ولايت علي از حديث: «تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسي هستي»، استدلال مي کنند، و معلوم است که هارون قبل از موسي وفات يافت، و طبق اقرار خودتان مرده نمي تواند جانشين زنده باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 4:28 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

به اتفاق شيعه و سني عمر -رضي الله عنه- در کارهاي زيادي با علي -رضي الله عنه- مشوره مي کرد، اگر چنان که شما ادعا مي کنيد عمر ظالم مي بود با اهل حق مشوره نمى كرد چون ظالم به دنبال حق نمي رود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 4:14 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

در مورد حدیث «ثقلین» می‌گویند: این حدیث «متواتر» و از مسلمات غیرقابل انکار تاریخ اسلام است، و تواتر و صحت آن با حدیث «کتاب الله» یا «کتاب الله و سنتی» قابل مقایسه نیست.

پاسخ:
همانگونه که قبلاً عرض کردم، اعتبار اولی و اساسی هر حدیث بر پایه «سند روایت» آن نیست، بلکه بر پایه «محتوا و متن» آن می‌باشد که باید با قرآن و سنت قطعی رسول خدا ص سازگاری داشته باشد، سند حدیث «کتاب الله و سنتی» را همه می‌پذیرند؛ چون موافق با قرآن است، و اگر یک سند روایت هم داشته باشد مورد قبول خواهد بود؛ زیرا «محفوف به قرینة قطعیه» است، و شما هم می‌پذیرید که رسول خدا ص کتاب و سنت را از خود بر جای نهاد و هرکس به راستی به آن دو متمسک شود اهل نجات است، و آن دو از یکدیگر جدایی ناپذیرند، و روی هم رفته عقاید و شرایع اسلام را تکمیل نموده و توضیح می‌دهند.
اما اگر بخواهیم «عترت» را به جای «سنت» مرجع قانون‌گذاری در اسلام معرفی کنیم، با واقعیت همخوانی ندارد، زیرا خود آنان از اولین پیروان قرآن و سنت بوده اند!.
بنابراین، رسول خدا ص در مقام ذکر «منابع قانون‌گذاری» مسلمانان را به «قرآن» و «سنت» خود سفارش فرموده، و این واقعیت عینی و قرآنی با حدیث «کتاب الله و سنتی» بهتر جور درمی‌آید تا با «کتاب الله و عترتی».
اضافه بر این ایشان در جهت اثبات حدیث «کتاب الله و عترتی» به گزارش زید بن الأرقم  در «صحیح مسلم» استناد کرده اند که می‌گوید:
«أنا تارک فیکم الثقلین: أولهما کتاب الله فیه الهدی والنور فخذوا بکتاب الله واستمسکوا به، فحث علی کتاب الله ورغب فیه ثم قال: وأهل بیتی أذکرکم الله فی أهل بیتی»( ).
«من دو چیز گرانبها را در میان شما بر جای می‌نهم، اولی: کتاب خداست که هدایت و نور است، پس آن را برگیرید و بدان تمسک جویید، سپس در این مورد بسیار تأکید و ترغیب نمود، آنگاه فرمود: و اما در مورد اهل بیتم؛ خدا را به یاد شما می‌آورم (و این را سه بار تکرار فرمود)».
آیا از این حدیث می‌توان نتیجه گرفت که «عترت» نیز مرجع قانون‌گذاری هستند، و منحصراً از طریق ایشان دین را باید فهمید؟ آیا روح حدیث تأکیدی بر ضرورت محوریت و مرجعیت قرآن نیست؟.
از واژة «ثقلین» در حدیث «کتاب الله و عترتی» نتیجه گرفته اند که قرآن و عترت همسنگ یکدیگر و در یک منزلت قرار دارند، در حالیکه به فرض صحت حدیث، در حدیثی دیگر آمده که قرآن «ثقل اکبر» و عترت، «ثقل اصغر» است؛ همانگونه که در نهج البلاغه نیز آمده است:
«ألم أعمل فیکم بالثقل الأکبر وأترک فیکم الثقل الأصغر»( ).
«آیا من به ثقل اکبر در میان شما عمل نکردم، و ثقل اصغر را از میان شما وانگذاشتم؟».
چنانکه می‌دانیم روایات مفسر و مکمل همدیگرند و در برابر «حدیث ثقلین» که شما از کتب گوناگون آورده اید، این احادیث نیز هست که حدیث ثقلین را توضیح داده، و مشخص می‌سازد که «قرآن» و «عترت» دو مرجع همسنگ نیستند، البته اگر بنا را بر صحت آنها بگذاریم!!.
دکتر عبدالکریم سروش در سخنرانی در دانشگاه (سوربون) و در حضور دانشجویان و روشنفکران ایرانی مقیم فرانسه و در ارتباط با موضوع مورد بحث می‌گوید:
«تشیع مشترکات زیادی با اهل تسنن دارد، اما در اینجا به ویژگی‌های آنها باید توجه نمود، دو مفهوم کلیدی خصوصیتی به تشیع می‌دهد که با آن درجه از غلضت در جهان تسنن وجود ندارد، اول خصلت «ولایت» است، یعنی آن خصوصیتی که در پیامبر بود، ادامه پیدا می‌کند و با مرگ پیامبر پایان نمی‌پذیرد؛ آنهم در افرادی معین نه در همه افراد، در میان شیعیان آنان اولیاء الهی نام برده شده اند؛ همانها که «امامان شیعه» نامیده می‌شوند و نیز شخصیتی به این افراد داده شده، تقریبا برابر با شخصیت پیامبر که می‌توانیم بگوئیم: مفهوم «خاتمیت پیامبر» را دچار تزلزل کرده است، این نکته بسیار مهمی است که ما چه شیعه باشیم یا نباشیم باید تکلیفمان را با آن مشخص بکنیم، قرآن به وضوح می‌گوید که پیامبر اسلام خاتم النببین است، اما شیعیان مقام و منزلتی که به ائمه خودشان بخشیده اند تقریباً مقام و منزلتی است که پیامبر دارد، و این نکته‌ای است که نمی‌توان به سهولت از آن گذشت، یعنی مفهوم «خاتمیت» در تشیع مفهوم رقیق شده و سستی است، زیرا امامان شیعه حق تشریع دارند، حال آنکه این حق انحصارا حق پیامبر است.
دکتر سروش آنگاه به بیان منابع فقه نزد شیعه و سنی پرداخت و گفت: ابوحنیفه اعتقاد داشت که کل احادیث صحیح از پیامبر به بیست حدیث نمی‌رسد، و یک دانش فقه به این عظمت براساس هفده حدیث از پیامبر و آیات قرآن که آنهم در زمینه‌های فقهی بسیار محدود هستند بنا نهادند در واقع منبع دیگری وجود نداشت، قرآن به علاوه روایات موثق از پیامبر، به همین دلیل فقه اهمیت زیادی پیدا کرد.
اما وضع در شیعیان متفاوت بود و منابع نزد ایشان بسیار نامحدود و بی‌پایان بود، یعنی وقتی از امام حسین، امام جعفر صادق و امام باقر روایتی را می‌شنیدند مثل اینکه خود پیامبر گفته بود.
از نظر شیعیان امام صادق و سایر ائمه جزو فقها نیستند و رأی فقهی نمی‌دهند، بلکه کلماتی که می‌گویند عین حکم الهی است، و همان رفتار با آن می‌کنند که با کلمات پیامبر و قرآن می‌کنند، میان پیامبر و امام هیچ فرقی از این جهت وجود ندارد.
البته شیعیان نمی‌گفتند که امامان شیعه مورد و محل «وحی» قرار می‌گیرند، ولی تعبیری دیگر بکار می‌برند و می‌گویند: اینها محدث و مفهم هستند، یعنی یک جوری حقایق را به ایشان می‌فهمانند اما شکلش را نمی‌گفتند، اما اسم وحی هم نمی‌آوردند برای اینکه متمایز بشوند از پیامبر، اما شأن و مرتبتی که برای امامان شیعه قائل بودند دقیقاً همان شأن پیامبر بود، یعنی مقام عصمت قائل هستند، درست مثل پیامبر و سخن ایشان همردیف کلام پیامبر و قرآن می‌باشد، بدلیل اینکه ایشان را حاملان ولایت الهی می‌دانند.
اما اهل سنت هر حرمتی هم برای ابوحنیفه قائل باشند وی را معصوم نمی‌شمارند و وی را حامل ولایت الهی نمی‌دانند و هرگز او را مصون از انتقاد و اعتراض نمی‌دانند، غزالی منتقد ابوحنیفه بود و سخن ماندگاری گفت که ما باید همیشه آن را به یاد داشته باشیم، غزالی گفت: تا آنجائی که سخن قرآن و پیامبر است هرچه گفتند روی چشم بنده، اما از پیامبر که پائین آمدید «هم رجال و نحن رجال» «آنها برای خودشان کسی بودند، و ما هم برای خودمان کسی هستیم» آنها برای خودشان حرفی دارند و رأیی دارند، و ما هم حرف و رأیی داریم، آنها را به رخ ما نکشید که مثلاً ابوحنیفه چنین گفته شما دهانت را ببند، چرا؟ او صاحب اجتهاد بود، و ما هم به قدر خودمان فکر می‌کنیم و صاحب اجتهادیم و عقلاً و منطقاً از نظراتمان دفاع می‌کنیم.
این یک تفاوت اساسی بین شیعان و اهل سنت است، در مسئله ولایت و تعارض آن با مفهوم خاتمیت، این درکی که شیعیان خصوصا الآن در این شیعه غلوآمیزی که در ایران هست این درکی که از ولایت دارند واقعا نفی کننده خاتمیت است، در ایران ما یک شیعه غالی یعنی اهل غلو داریم، همان که مرحوم شریعتی می‌گفت: شیعه صفوی و یک تفکر اخباری که در آن اسم اجتهاد برده می‌شود، اما چیزی تقلید در حوزهای علمیه به چشم نمی‌خورد»( ).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

 غلو و افراط يهوديان دربارة عزير بر شما پوشيده نيست، چنان که خداوند مي‌فرمايد: ﴿وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ.  (التوبه: 30). «يهوديان گفتند عزيز پسر خداست».


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

شيعيان ادعا مي کنند که بعد از وفات پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- همه اصحاب مرتد شده اند به جز چند نفري که بر اسلام باقي مانده اند، به آنها مي گوييم که مرتد به علت شبه يا شهوتي مرتد مى شود. و معلوم است که شبهات در صدر اسلام قوي‌تر بودند، پس کساني که در دوران ضعف اسلام ايمانشان چون کوه‌ها بود؛ چگونه بعد از پيروزي و ظهور نشانه هاي اسلام و گسترش اسلام ضعيف خواهد شد؟! اما درباره شهوت ها و اميال بايد گفت: آنان که اموال و خانه و ديارشان را به خاطر خدا و پيامبرش به ميل خود ترک گفتند، چگونه مي توان گفت که آنها به خاطر دوست داشتني ها و شهوت هايي که خودشان آن را ترک کرده بودند مرتد شدند؟! و بايد دانست كه مرتد شدن اصحاب نزد شيعه در مهمترين اركان ايمان كه امامت است به شمار مي آيد.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 4:33 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

تیجانی می‌گوید: حدیث ثقلین «کتاب الله و عترتی» در صحیح ترمذی، مسند احمد، صحیح مسلم و همچنین در منابع اصلی اهل سنت نقل و ثبت گردیده است.

در پاسخ به او باید گفت:
آری! آن حدیث در منابع اهل سنت آمده، اما هیچ‌یک از علمای اهل سنت آن را غیر از روایت امام مسلم «صحیح» ندانسته اند، روایت صحیحی که در «صحیح مسلم» آمده از زید بن أرقم  نقل شده است.
امام احمد بن حنبل نیز در مسند خود هفت روایت را نقل کرده که یکی از زید بن أرقم  است که با روایت مسلم توافق دارد، و چهار روایت از آنها از أبی سعیدالخدری  و دو روایت نیز از زید بن ثابت  نقل شده اند...
در میان راویان تمام چهار روایتی که از أبی سعید خدری  نقل شده اند، «عطیه العوفی» دیده میشود که تمامی علمای دانش (حدیث‌شناسی) او را ضعیف و جاعل حدیث دانسته اند( )، برای اطلاع از دلایل ضعف او می‌توانید به کتاب «میزان الاعتدال»( ) و «حدیث الثقلین و فقهه» تألیف «دکتر علی احمد السالوس» مراجعه کنید!( ).
دو روایتی هم که از زید بن ثابت  نقل شده، هردو از طریق «قاسم بن حسان» نقل شده اند که علمای حدیث او را نیز ضعیف دانسته اند ( )، برای اطلاع از دلایل ضعف او و جعلی‌بودن روایتش، به همان کتاب مراجعه کنید ( ).
ترمذی نیز در «صحیح» خود دو روایت را ذکر کرده که یکی از زید بن الارقم  و دیگری از جابر بن عبدالله ست، در روایت زید  همان عطیه عوفی دیده می‌شود( ) و در روایت جابر  «زید بن الحسن الانماطی» دیده می‌شود که علمای حدیث او را نیز به طور یقین ضعیف و منکر الحدیث دانسته اند( ). بازهم برای دیدن دلایل ضعف او به همان کتاب مراجعه شود( ).
تمامی آن روایت‌ها غیر از روایت زید بن الأرقم  ضعیف هستند، اما روایت ارقم در «صحیح مسلم» از طریق «یزید بن حیان» که مورد اعتماد اهل حدیث می‌باشد، چنین نقل شده است:
«عن زید بن الأرقم: قام رسول الله  یوماً فینا خطیباً بماء یدعی خماً بین مکـﺔ والمدینـﺔ، فحمد الله وأثنی علیه ووعظ وذکر ثم قال: أما بعد، أیها الناس! فإنما أنا بشر یوشک أن یأتي رسول ربی فأجیب، وأنا تارک فیکم ثقلین: أولهما کتاب الله فیه الهدی والنور فخذوه واستمسکوا به، فحث علی کتاب الله ورغب فیه ثم قال: وأهل بیتی وأذکرکم الله فی أهل بیتی، أذکر کم الله فی أهل بیتی.
فقال له حصین: ومن هم أهل بیته یا زید؟ ألیس نساؤه من أهل بیته؟ قال: نساؤه من أهل بیته، ولکن أهل بیته من حرمت الصدقـﺔ علیهم بعده. قال: ومن هم؟ قال: هم آل علی وآن عقیل وآل جعفر وآل عباس... قال: کل هؤلاء حرمت الصدقـﺔ علیهم. قال: نعم!»( ).
«از زید بن الأرقم  روایت شده که روزی پیامبر ص در محلی و کنار آبی که «خم» نامیده می‌شد و در بین مکه و مدینه واقع است برخاست و خطبه ای را ایراد فرمود، او پس از حمد و ثنای خدا و موعظه و یادآوری فرمود: امابعد: ای مردم! به راستی که من هم انسان هستم و هرروز احتمال دارد فرستادة پروردگار (یعنی ملک الموت) به سراغ من بیاید و جان مرا بگیرد، اما من دو چیز گرانبها را در بین شما از خود بر جا می‌گذارم: اولی: «کتاب» خداست که راهنما و روشنگر است، آن را برگیرید و بدان تمسک جویید، پس در این مورد بسیار تأکید و تشویق نمود و آنگاه فرمود: و در بارة «اهل بیتم» خدا را به شما یادآور می‌شوم (و این را سه بار تکرار فرمود».
پس حصین به زید گفت: اهل بیت پیامبر چه کسانی هستند؟ آیا زنان او جزو اهل البیت به شمار می‌آیند؟ زید گفت: آری! زنان او نیز از اهل بیت هستند، و هرکس که بعد از او صدقه‌دادن به آنها حرام باشد اهل بیت اوست( )، حصین گفت: آنها چه کسانی بودند؟ گفت: آنها آل علی، آل عقیل، آل جعفر و آل عباس هستند، حصین گفت: تمام اینها از گرفتن صدقه محروم هستند؟ زید گفت: آری!».
پیامبر ص هنگامی این سخنان را ایراد فرمود که دلخوری و کدورتی میان علی  و تعدادی از همراهانش که از یمن با او به مکه برگشته بودند ایجاد شده بود، به همین سبب رسول خدا ص مردم را در باره اهل بیت خود سفارش فرمود، و همانگونه که در روایت آمده: «اهل بیت» در درجة اول شامل «همسران پیامبر» می‌شود و سپس فرزندان، عموها و عموزاده‌هایش نیز مشمول آن می‌شوند...
در «الموطأ» امام مالک نیز آمده است:
«ترکت فیکم أمرین لن تضلوا ما أن تمسکتم بهما: کتاب الله وسنـﺔ نبییه»( ).
«در بین شما دوچیز را بر جای گذاشتیم، مادام که به آنها پایبند باشید، هرگز گمراه نخواهید شد: کتاب خدا و سنت پیامبرش».
در سیره «ابن هشام» نیز که خطبه پیامبر ص در حجة الوداع را به تفصیل آورده، این سخن وجود دارد:
«وقد ترکت فیکم ما إن اعتصمتم به فلن تضلو أبداً، أمراً بیناً کتاب الله وسنـﺔ نبیه»( ).
«در بین شما چیزی را بر جای نهاده ام که اگر به آن ملتزم باشید و اعتصام (و مصونیت) بجویید، هرگز گمراه نخواهید شد، (آن دو عبارتند از) کتاب خدا و سنت پیامبر او».
بنابراین، سخن در «دلالت» و به قول تیجانی در «ارزشگذاری» این حدیث است.
بحث اصلی این نیست که حدیث ثقلین را چند راوی و یا چند کتاب سنی یا شیعی نقل کرده باشند، سخن اینجاست که روایت «کتاب الله و سنتی» متواتر و منطبق با قرآن و به هیچ وجه مورد تردید نمی‌باشد، اما روایت «کتاب الله و عترتی» آن قوت و اعتبار را ندارد، از این جهت است که مورد اختلاف قرار گرفته است، و گذشته از ضعف آن هیچ نتیجه‌ای نیز بدست نمی‌آید!.
اگر تلاش این است که از این حدیث «عصمت» اهل بیت پیامبر ص ثابت شود، این که مخالف با قرآن است، و اگر می‌خواهند اثبات کنند که بنا به مفاد حدیث، احکام و تفصیلات دین را فقط از خاندان پیامبر ص باید گرفت نه از اصحاب رسول خدا ص و نه حتی از کسانی چون ابوذر و مقداد و عمار این مطلب نیز برخلاف تعالیم اسلام است.
مگر پیامبر ص برای تعلیم قرآن و حدیث اصحاب خود را به قبایل و مناطق تازه مسلمان شده نمی‌فرستاد؟ در دوران خلفای راشدین مگر مردم به صحابه مراجعه نمی‌نمودند و احکام دین شان را از آنها نمی‌آموختند؟ آیا حضرت علی  هرگز با تعلیم و تربیت مردم از طرف اشخاصی غیر از اهل بیت مخالفتی نشان داد؟.
در خور توجه است که دریافت روایات از عترت و اهل بیت نیز موجب رفع اختلافات بین مسلمانان نشده است، زیرا بسیاری از روایات ائمه به قول فقها و محدثین بزرگ شیعه در شرایط تقیه گفته شده اند.
آن روایات منقول و منتسب به ائمه حتی زمینه اختلاف در فقه شیعه را نیز فراهم آورده است! طوری که ائمة دوازده‌گانة که غالب شیعیان قائل به عصمت و ولایت تکوینی ایشان هستند به شهادت تاریخ و به اعتراف علمایشان، هرکدام دارای عملکرد و اجتهاد خاص به خود بوده اند که در بسیاری از موارد با عمل و اجتهاد امام دیگر تفاوت دارد، و عملاً بسیاری از رهبران مذهبی نتوانسته اند آن تفاوت و تضادها را توجه کنند و با یکدیگر سازش دهند( )؛ برای مثال: جنگ حضرت علی  با معاویه و صلح و بیعت امام حسن  با او، و جنگ امام حسین  با یزید بن معاویه، و سکوت و کناره‌گیری ائمه دیگر در برابر خلفای اموی و عباسی و گاهی بیعت با ایشان، می‌توان اشاره کرد.
برخی از نویسندگان برای توجیه آن تضادها ناچار شده اند، به روایاتی متوسل شوند که بر فرض قبول آن‌ها هریک از امامان دوازده‌گانه، از جانب خدا نامه و کتاب خاصی داشته و مأمور بوده اند بر پایه احکام آن رفتار نمایند! یعنی آنان خود وظایف خاصی داشته، و تابع کتاب و سنتی مخصوص به خود بودند!!.
اگر چنین ادعایی را بپذیریم، وقوع هر امر و هرعملی که برخلاف حکم صریح قرآن باشد انتظار می‌رود، از طرفی تعیین امامانی با چنان اختیاراتی برای رهبری مسلمانان به معنای قلم بطلان کشیدن العیاذبالله بر احکام قرآن است، و این ادعا با هیچ میزانی و معیاری جور درنمی‌آید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 3:8 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

در مورد شيعيان حضرت علي(ع) بايد گفت که آنان هميشه مخالف با عقايد علي بوده اند و فقط به صورت اسمي شيعه هستند و خود را پيرو علي و اهل بيت مي دانند ، ولي در عمل به هيچ عنوان چنين نيستند و خيال مي کنند در آن جهان به محض اينکه بگويند ما شيعه بوده ايم فوري وارد بهشت مي شوند و هر شيعه در خيال خود به شفاعت امامان دلخوش است و بسيار هم مطمئن است ،
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

در پی دعوت آیت الله مکارم شیرازی یکی از آیات عظام شیعی ، از علمای اهل سنت(که ازآنان باعنوان وهابی یادشده است) برای شرکت دریک مناظره رسانه ای،ماموستا "نجم الدین فرج" ملقب به ماموستا "فاتح کریکار" از علمای برجسته جهان اسلام و موسس جنبش انصار الاسلام، آمادگی کامل خود را جهت مناظره با علمای شیعه اعلام نمود، بنا بر اعلام مدیریت سایت دوربین مبنی بر دریافت نامه های مکرر از طرف مسلمانان اهل سنت برای شرکت ماموستا فاتح کریکار در این مناظره، یکی از خبرنگاران دوربین طی دیداری مستقیم که با ماموستا فاتح کریکار در کشور نروژ داشته اند، ایشان آمادگی خود را جهت این مناظره در هر جایی و یا با هر رسانه ای که مکارم شیرازی قبول کند و یا در مورد هر موضوعی که مکارم شیرازی بخواهد اعلام نموده است.
این خبر در حالی اعلام می شود که چند تن دیگر از علمای اهل سنت نیز آمادگی خود را برای مناظره با مکارم شیرازی اعلام نموده بودند، اما سایت های خبری شیعی در گزارش روز جمعه مورخه ۲۲آذرماه با درج خبری ساختگی ونسبت دادن آن به طلاب اهل سنت سعی در طفره رفتن علمایشان ازمناظره با علمای اهل سنت داشتند.اما این بار ماموستا فاتح کریکار یکی از بزرگ ترین و محبوب ترین علمای اهل سنت و مجاهد دین اسلام این آمادگی را برای مناظره اعلام نموده است.استاد فاتح کریکار که از محبوبیت خاصی بین اهل سنت بخصوص اهل سنت ایران و کردستان برخوردار است بیش از 30 کتاب در موضوعات گوناگون تألیف نموده، و بیش از 600 نوار کاست سخنرانی در زمینه های مختلف دینی و سیاسی دارد و ایشان در سن 30 سالگی استاد یکی از دانشگاههای عراق و دانشگاه اسلامی پاکستان که زیر نظر الازهر مصر اداره می شد بود. هم اکنون استاد فاتح کریکار که در نروژ به سر می برد در شبکه های مختلف تلویزیونی بخصوص کانالهای پر طرفدار عرب زبان همچون الجزیره وحتی شبکه های اروپایی نیز به ایراد سخن و اعلام موضع خویش در مورد مسائل دینی و روز دنیا می پردازد. علاوه براین ایشان در چند مجله و روزنامه ی مشهور نروز و اروپایی همچون VGمقالات و نوشته های خود را منتشر می نماید.
لازم به ذکر است که استاد فاتح کریکاردر سال2001 توسط جمهوری اسلامی ایران دستگیر و برای دادگاهی به هلند تسلیم گردید هم اکنون ایشان در کشور نروژ در تبیعد به سر می برند
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  | 

آیة الله ابوالفضل برقعی در کتاب «عرضه روایات اصول بر قرآن و عقول» می‌گوید: «شیخ کلینی مؤلف کتاب (اصول کافی) از باب 122 تا باب 133 دوازده باب را ترتیب داده تا منصوصیت ائمه‌ی إثنی عشر (یعنی تعیین آنها را از طرف خداوند) اثبات کند، چون مدعیان روایات موثق و معتبری که امامت انتصابی الهی را اثبات کند در اختیار ندارند، از این رو به روایات غیرصحیح و نامعتبر از قبیل احادیث فصل حاضر و فصل‌های بعدی (کتاب اصول کافی) متوسل شده اند و چنانکه خواهیم دید، آن احادیث به هیچ وجه قابل اعتماد و استناد نیستند.

البته غالباً به «حدیث غدیر» متوسل می‌شوند، اما حدیث غدیر نیز برای اثبات ادعایشان کافی نیست، اگر حدیث غدیر و عبارت «مَن کُنتُ مَولاهُ، فَهذا عَلِیُّ مَولاهُ، اَللَّهُمَّ والِ.....» چنان که ادعا می‌شود، واقعاً مربوط به امامت انتصابی الهی بود، لااقل پیامبر اکرم عدد ائمه و یا اسامی آنها و یا اصول کلی امامت را به وضوح بیان می‌فرمود، از قبیل اینکه امر امامت به دوازده تن منحصر است و جز در فرزند امام قبلی نخواهد بود، مگر سومین آن‌ها که فرزند امام پیش از خود نیست، و هریک از آنها کتاب و وظیفه‌ای خاص خود را دارند و الخ..... تا حجت بر امت مسلمان تمام شود، و این همه فرق گوناگون و مخالف یکدیگر به وجود نیایند و دیگران امکان ادعای امامت نیابند و امت متفرق نشوند، این کار با اهمیت مقام امامت بسیار مناسب است، و جزو حداقل بیان لوازم هدایت امت به یکی از اصول دین بود.

باب مورد نظر (اصول کافی) دارای 16 حدیث است که مجلسی حدیث 1 را صحیح و 2 و 5 و 8 و 9 و 11 و 14 را مجهول و 3 و 6 و 7 و 10 و 15 و 16 را ضعیف و 4 را حسن و 12 را حسن موثق و 13 را موثق شمرده، اما آقای بهبودی هیچ‌یک از احادیث این باب جز حدیث اول و دوم را صحیح ندانسته است.

* حدیث 1- اگر مجلسی چنین حدیثی را صحیح شمرده جای تعجب نیست، اما شگفتا که آقای بهبودی حدیثی با متن معیوب را که راوی آن «علی بن ابراهیم» معتقد به تحریف قرآن و «سهل بن زیاد» کذاب و «حسین بن سعید» غالی و نظایر ایشان است، پذیرفته است!.

در حدیث به آیه‌ی 59 سوره‌ی نساء استدلال شده، او مدعی است که گویا آیه در باره‌ی حضرت علی و حسنین ب نازل شده، ما در باره‌ی آیه‌ی مذکور قبلاً در باب 66 سخن گفته ایم، فقط در این جا یاد‌آور می‌شویم که آیه‌ی 83 سوره‌ی نساء مقصود از «اولی الامر» را تبیین فرموده و احتیاجی به روایت نیست.

علاوه بر این اگر آیه‌ی مذکور در باره‌ی حضرت حسن بود، علی t قطعاً مردم را به پذیرش خلافت آن حضرت دعوت می‌کرد، در حالی که بنا به نقل کتب معتبر از جمله «مروج الذهب» پس از ضربت خوردن امیرالمؤمنین t، مردم به حضور آن حضرت رفتند و پرسیدند: «اگر خدای ناخواسته از وجودت محروم شدیم، آیا اجازه می‌دهی با حضرت حسن t بیعت کنیم؟.

وی فرمود: «شما را بدین کار امر نمی‌کنم و از آن نهی نمی‌نمایم، خود [به صلاح خویش] بیناترید»([1]).

و براساس تواریخ معتبر([2]) همین که امیرالمؤمنین u وفات یافت «عبدالله بن عباس» در بین مردم به سخنرانی پرداخت و گفت: «امیرالمؤمنین وفات نمود و فرزندی (مانند حسن) را از خود باقی گذاشته، اگر می‌خواهید برای [بیعت] با او به میان شما بیاید و اگر نمی‌خواهید هیچ‌کس را (در مورد انتخاب امام و خلیفه] بر دیگری حق ویژه‌ای نیست» یعنی همه شما در باره انتخاب حاکم آزاد هستید([3]).

از طرفی جواب امام به سؤال: علت عدم ذکر اسامی ائمه در قرآن چنان نارسا است که ما باور نمی‌کنیم که امام چنان پاسخ ضعیفی بدهد؟ پس واضح است که:

اولاً!: مردم در مورد تعداد رکعت‌های نماز یا در تعداد طواف بر گرد کعبه و یا در میزان زکات و... به سبب وجود آیاتی در قرآن راجع به آنها اختلافی ندارند، در حالی که در مورد جانشینان پیامبر ص اختلاف‌های بسیار جدی وجود دارند.

ثانیاً: اگر امامت از اصول دین است مواردی که از قول امام گفته شده چرا همه در باره‌ی فروع دین است؟ در حال که سؤال آن است که چرا در باره‌ی اصلی از اصول دین، در قرآن سخن صریحی وجود ندارد؟.

به قول جناب «قملداران» (ره): «آیا اهمیت اصل امامت از ماجرای زید که نامش صریحاً در قرآن ذکر شده کمتر است؟!.

آیا می‌توان بین اصول دین تا این اندازه تفاوت قائل شد که همه را به وضوح بیان کنیم و یکی را مبهم گذاریم؟!.

آیا اهمیت ماجرای اصحاب کهف که حتی نوع حیوان همراه ایشان در قرآن آمده از مسأله‌ی امامت بیشتر است»([4]) اما اسم ائمه را که از نظر ما معلمان الهی امت می‌باشند ذکر نکند؟!.

بر کسی پوشیده نیست: اگر از قرآن که آخرین کتاب آسمانی است، ذکر جزئیات «فروع دین» توقع نرود که نمی‌رود، اما در مقام بیان مسائل مربوط به «اصول دین» قطعاً توقع می‌رود».



([1]) مروج الذهب، مسعودی، ج2 ص425.

([2]) شرح نهج البلاغه، ابن ابی حدید ج4 ص8 و البداية والنهاية ج8 ص13.

([3]) به نقل از کتاب پرمحتوای «حکومت در اسلام» تالیف: مرحوم حیدرعلی قلمداران، ج1 ص130 مطالعه این کتاب کمیاب را به همه محققین توصیه می‌نماییم.

([4]) به نقل از کتاب پرمحتوای «حکومت در اسلام» تالیف: مرحوم حیدرعلی قلمداران، ج1 ص130 مطالعه این کتاب کمیاب را به همه محققین توصیه می‌نماییم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط ابو مصعب  |